185|احساسات متناقض به بلاگفا

این روزا خیلی دلم میخواد وبم رو باز کنم و پست های دو سه سال بعدم رو بخونم! زمانی که تکلیفم با خودم مشخص شده!

+البته سال پیش دلم میخواست پست های امسال رو بخونم و فکر میکردم بعد کنکور تکلیفم با خودم مشخص شده! نکنه دو سه سال بعد هم سردرگم باشم و تکلیفم هنوز تیره مونده باشه؟:)

یه بار دیگه کل پست های وبلاگم رو خوندم و دلم خواست اکثرشون رو یا حذف کنم یا به "پست های موقت وبلاگم" اضافه شون کنم! چرا؟

چون حس میکردم روزای خوبی رو نگذروندم! با اینکه اینجا از خیلی چیزا ننوشتم,ولی خوندنشون منو یاد حال و هوایی میندازه که اون موقع ها داشتم! درنهایت تصمیم گرفتم آرشیو رو حفظ کنم...حداقل برای احترام به تجربه ها , احساسات و افکار خود قدیمیم:)

++جالب تر از خوندن پستهای قدیمی خوندن کامنتهاشونه! آدمهایی که قبلا اومدن گذری سر زدن و کامنت گذاشتن ! آدمهایی که بودن و وبلاگ داشتن ولی الان اثری از خودشون یا وبلاگشون نیست !:) آدمهایی که از قبل بودن,الان هم هستن و  عملا دوست مجازی محسوب میشن :) اصلا جوری که خودمون به کامنتها جواب دادیم!:) عقایدی که عوض شدن! نحوه نگارش و تایپ کردن که کلا تحول یافته!:)) خیلی نوستالژیکه:)

~حس میکنم چند وقتیه وقتی وبلاگمو آپدیت میکنم تو وب دوستان و همینطور وبلاگ های بروز شده نمیاد,درسته؟

184| هجده :)

از یازده سالگیم منتظر جغد ارسالی از هاگوارتز بودم,هنوز ک هنوزه نرسیده!( آخرم میفهمیم بخاطر این انقدر منتظر موندیم که هدویگ و  فیلتر کردن:)

کاش حداقل امسال یه ومپایر (اورجینالم نبود قبوله)بیاد گازم بگیره همینقدری بمونم:)خب از امروز علاوه بر انتظار هدویگ رو کشیدن! "یافتن یک عدد ومپایر جهت گاز گرفتن" هم به لیست انتظارات اضافه میشه!:)

بزرگ شدن ترسناکه:) هرچقدر بیشتر بزرگ میشی باورهاتو نسبت به دنیای فانتزی بچگی هات از دست میدی! رویاهات و آرزوهات کمرنگ تر و کمرنگ تر میشن و یهو به خودت میای و میبینی :"عه ! 40 سالت شده و تو همون زندگی و روتینی رو پیش گرفتی که زندگی تو رو به سمتش هل داده! خبری از افکاری که تو نوجوونی (و حتی شاید جوونی) از آینده داشتی نیست! درگیر اون چیزی شدی که بقیه ازت انتظار داشتن... نه اون چیزی که خودت میخواستی! صرفا بخاطر اینکه مورد تایید بقیه قرار بگیری و طردت نکنن:)" دلم نمیخواد اینجوری رقم بخوره ولی حتی همین الان (موقع گرفتن تصمیمات بزرگ) میبینم کم مونده خودم همینجوری عمل کنم! 

از 18 خیلی انتظارات داشتم و هنوز هم دارم! ولی امروز یه جوری پیش رفت انگار که میخواست بهم هشدار بده:" انقدر توقع نداشته باش و با یه ذهن خالی به استقبالم بیا :)"

خلاصه که توقعاتم رو یه جا مینویسم و میذارمش کنار:) هیچ عجله یا فشاری نیست که حتما تو همین یه سال بهشون برسم که! :) حتی اگه بهشون یه کم هم نزدیک بشم یعنی "موفقیت":) 

+امروز رفت واکسن زدم :دی مسئول کنترل و احراز هویت بیمارستان تا شناسناممو باز کرد گفت :"عهه دقیقا هم امروز 18 سالت شده که:)" اونجا هم گیر دادم مامان برام واکسن بزنه😂 شب یه جشن خانوادگی گرفتیم^^ الان باید بشینم درسهایی که از 17 گرفتم رو در قالب "یه نامه به 17 سالگی" بنویسم:) ادامه مطلب هم "یه نامه به 19 سالگی و لیست کارهای 18" رو مینویسم که خب فقط برای خودمه^^

++توت فرنگی های روی کیک تولد>>>>

~مرسی از تبریک هاتون رفقا خیلییی قلب قلبی شدم وقتی کامنتها و پستهاتونو خوندم 😍🥺💙

Read more:)

183|گودبای 17 :دی

امروز با حانیه  آخرین روز 17 سالگیم و ورود به 18 سالگیو جشن گرفتیم:)

ساعت 11:30 از دفتر اومدم خونه و ساعت 12 حانی دم خونمون بود با یه جعبه چیز کیک و شیرینی ^^ تو کوچه شمعهای روی شیرینی خامه ای رو فوت کردم و روی جعبه شیرینی کمپرس یخ گذاشتیم و رفتیم به سوی اتوبوس:دی

اول رفتیم پارک هنرمندان از دکه پارک کاپوچینو گرفتیم و نشستیم تو آلاچیق و چیز کیکآ رو خوردیم ^^ تو پارک قدم زدیم و دوباره اتوبوس:)

مقصد بعدی کافه "عمارت دل " بود^^ اونجا ناهار خوردیم . دختری که ازمون سفارش میگرفت انقدرررر پر انرژی ی ی  و مهربون بوددد که قلب قلبی شدیم ^^ داشتیم میرفتیم هم باهاش حرف زدیم و بهش گفتیم مهربونیش چقدر دوست داشتنیه:دی

بعد حرکت کردیم سمت انقلاب و "کتاب اسم" اونجا یکم محو کتابها شدیم و کادو تولد خریدیم^^ من برای خودم و حانیه هم برای من :دی

"ترنجستان سروش" رو هم دور زدیم و بعد رفتیم "میدون فلسطین" اونجا آب طالبی خنک_که من مطمئنم از بهشت میاد :)_گرفتیم و خستگیمون در رفت :) بعدشم که سوار اتوبوس شدیم و پیش به سوی خونههه:)

خلاصه که خواستم آخرین روز 17 سالگی هم اینجا ثبت بشه ^^

+ما با سفارشامون یه پیتزا هم گرفته بودیم و فکر میکردیم کافی نباشه! ولی نه تنها کافی بود بلکه چهارتا اسلایس هم اضافه اومد و مجبور شدیم جعبه پیتزا بگیریم و هی دنبال خودمون ببریمش:))))

++7 تا پاکت بود که من باید تو 7 تا مکان مختلف بازش میکردم و تو پاکت دوم یه معما بود که باید تا رسیدن به مکان 7 ام جوابشو پیدا میکردم:) خلاصه که تصمیم گیری به شدت سخت بود ولی بلاخره جواب معمای پاکت دو رو یافتم و الان آیم هپیی^^ امروز کامل بخاطر اون پاکتها شبیه ماجراجویی بود😂😍

~ورژن تصویری این پست رو تو چنل دریابید :دی

182| چگونه با یک فرد فضول غریبه برخورد کنیم؟ (سه نمره)

یه هفته ای میشه که منظم کاری که از قبل براش برنامه ریخته بودمو دارم انجام میدم ولی خب تا ساعت 3 بیرونم و وقتی میرسم خونه انقدر خسته میشم که چند ساعت میخوابم و دیگه به هیچی نمیرسم! خلاصه که هم خوابم بهم خورده هم بقیه روتین هام:) از امروز باید ساعت خوابمو تنظیم کنم (که مثل الان تا ساعت سه و نیم صبح بیدار نباشم:/) بقیه کارا خود به خود روال میشن:)

دیروز حال اون فردی که تو پست 180 از فضولی هاش داشتم غر میزدم رو گرفتم:) یههه هفتههه تمام من بخاطر اینکه محیط خوبی داشته باشیم و اعصابمون خورد نشه داشتم سعی میکردم خوب جوابشو بدم و با لبخند و آرامش همه چیزو حل کنیم ولی واقعا دیگه از سوالهای شخصی که داشت هرروز آماده میکرد تا بین کارها ازم بپرسه خسته شده بودم!

دیروز دوباره شروع کرد به گفتن اینکه " واای نتیجه کنکور داره میاااد من اگه جای تو بودم از استرس میمردم. تو چرا انقدر ریلکس به نظر میرسی؟ و..." اینو صدبار قبلا عینا گفته بود بازم داشت تکرار میکرد!

دیگه برگشتم بهش گفتم " خانم فلانی شما یه هفته ست داری از من سوالای شخصی میپرسی راستش تا الان به احترام کارفرما و سنتون سعی کردم تا جای ممکن حرمت ها حفظ بشه و جوابتونو بدم ولی واقعا دیگه خسته شدم ! لطفا دیگه سوالای شخصی نپرسین راجع به کار حرف بزنیم,باشه؟"

در کمال پرروی برگشت گفت " اینکه راجع به کنکورت میپرسم عصبیت میکنه؟:// باشه دیگه راجع به کنکور نمیپرسم!"

جواب دادم :" نخیر ! شما کلا سوالای شخصی میپرسی راجع به پدرم مادرم کارای خودم !  فقط کنکور نیست !"

دوباره برگشت گفت "خب آخه از اونجایی که میگفتن درسخونی راجع به کنکورت میپرسم!"

منم گفتم " این دیگه به خودم مربوطه!"

بعد گفت :" خب هرکسی حریم شخصی داره" منم گفتم " آفرین دقیقا!"

فکر میکنید عکس العمل این آدم فضول چی بود؟

شروع کرد انجام دادن کارای خودش و گفت " ولش کن! برام مهم نیست !...برام مهم نیست!"

 سوالی که ذهن منو مشغول کرده اینه که اگه برات مهم نیست چرا یه هفته ست دهن منو سرویس کردی و رفتی رو مخ من ؟:) برات مهم بود چیکار میکردی! البته همونطور که معلومه اینو نگفتم:)

البته من تمام این حرفها رو بازم با لحن آروم و لبخند زدم! یعنی همچنان خودمو کنترل کردم:) 

کل تایمی هم که اونجا بودیم دیگه سرش به کار خودش بود و به شدت دپرس شده بود :) احتمالا سوالاتی که برای امروز آماده کرده بود بپرسه تیک نخورده مونده بودن و اعصابشو خورد کردن:) البته اینکه من یکی از کارهارو بالاخره با کمک کارفرما یاد گرفتم هم میتونه دلیلی باشه بر حال بدی که امروز داشت!:) کلا فکر میکنه من اومدم جاشو بگیرم! لعنتی من حتی اگه مسلط هم بشم بازم درس و دانشگاه دارم نمیتونم بیام اینجا! کسی قرار نیست جای تو رو بگیره که اینجوری رفتار میکنی:/ دلم میخواست جو خوبی داشته باشیم و اصلا دلیل اون کوتاه اومدن و مظلوم بودن یه هفته اولم هم این بود که جو دوستانه ای داشته باشیم ولی مثل اینکه اینجوری نمیشه :) خلاصه من همچنان امید دارم به اینکه بتونیم دوست شیم و از تایمی که بالاخره کنار همیم لذت ببریم :)

181| چالش با اندکی تاخیر

میدونم خیلی لفتش دادم ولی واقعا این روزا یه جوری درگیرم و حتی برای خودمم درست حسابی وقت نمیذارم! که خلاصه منو بابت تاخیر ببیخشین:)

ممنونم از { ستا } , { ستت } و { هانی }  بابت دعوتشون^^ :)

بریم ادامه مطلب :دی

Read more:)

180| مقداری غر

این پست صرفا برای غر زدنه:) 

خداوکیلی چی به اینایی که فضولی روز اعلام نتایج و نحوه انتخاب رشته و اینا رو میپرسن و هیچکاره آدمن میرسه؟

طرف هیییچ نسبتی هم باهام نداره ولی شروع میکنه پرسیدن سوالایی که من به فامیلای درجه یکم هم جواب نمیدم! تا کجا میخواین سرتونوبکنین تو ماتحت آدم ؟ خلاصه خیلی دلم میخواست بشورمش بذارم کنار ولی از اونجایی که قراره تا یه مدت طولانی هرروز چش تو چش بشیم مجبورم یه لبخند ملیح بزنم و تا جایی که میتونم بپیچونم که خب نمیشه!:) صرفا میخوام بگم بههه تووو چهههه که من چرا اون رشته رو که به رتبه م میخورد و انتخاب نکردم؟ بههه تووو چهههه:)

گااد کیل میی:) امیدوارم بتونم همچنان اعصابمو کنترل کنم :))) سوال بعدی رو با "نمیدونم" جواب میدم :) مثلا:

" میخوای بری کدوم دانشگاه؟"_نمیدونم:) 

"کدوم رشته رو اول زدی؟" _نمیدونم:)

"مامان بابات کجایین ؟" _ نمیدونم :)

"متولد چندی؟" _ نمیدونم:)

خلاصه که آخرش آدم یه جایی باید درکش برسه که کلشو از ماتحت بقیه بکشه بیرون نه؟:)

179|شروع کارآموزی و مدرسه

دیروز بالاخره ( بعد سالها) با مامان بابا رفتیم هفت تیر مانتو اداری خریدم^^ امروز به طور رسمی کارآموزیمو شروع کردم :) ویش می لاک:دی

کلاسهای مدرسه علیرضا شروع شده در کمال تعجب فقط بیست نفرن:) از غیرانتفاعی هم غیر انتفاعی تره:)) حضوری میرن تا ساعت یک:) گوشی هم آزاده فقط باید سرکلاس سایلنت کنن:) لباس فرم هم هنوز ندارن و هرکی هرچی دوست داره میپوشه :) فکر کن با تی شرت اورسایز و شلوار اسلش بری مدرسه:))) حقیقتا  چرا ما اینجوری نبودیم ؟:))

واسه اعلام نتایج استرس دارم و کم مونده بهش:)

+شنبه که داشتیم برمیگشتیم تهران, اگزوز ماشین بخاطر روغن ریزی داشت به فنا میرفت :)خلاصه رفتیم مکانیکی و من اونجا ایمان آوردم پسرهایی(و یا حتی دخترها) که کارهای فنی و مکانیکی بلدن به شدت جذابن:)) خلاصه که بی دلیل نبود میخواستم علیرضا رو بفرستم بره مکانیکی یاد بگیره :دی

+چنل تلگرام رو دریابید^^ (آیدیش کنار قالب وب هست) روزایی که حال ندارم لپ تاب رو باز کنم اونجا مینویسم:)

178|فرآیند تبدیل F به T

این روزا  لیست کارهام نوشته میشن و تیک میخورن :) خلاصه زندگی با شروع شهریور وارد یه رودخونه آروم شده و دیگه فعلا خبری از موجهای پرتلاطم مرداد نیست!:)

چند روز پیش یکی از آرزوهای بعد کنکورم تیک خورد^^ اونم "رفتن به انقلاب از صبح تا عصر با حنا و چرخ زدن تو فروشگاه های رنگارنگ کتاب" بود:)  البته قبلا هم با هم رفته بودیم انقلاب ولی همیشه مامان و بابامون همراهمون بودن و خب دوتایی نبودیم و نمیتونستیم با خیال راحت همه جارو بگردیم:)  حنا یکی از دوستاشو که تو یوتوب باهاش آشنا شده بود رو هم آورده بود و تا یه مسیری با هم رفتیم:) این  برای من پیشرفت بزرگی محسوب میشه چون کلا تو ارتباط گرفتن با غریبه ها مشکل دارم چه برسه به بیرون رفتن باهاشون! عکسها و فیلمهاشو همون روز تو چنل تلگرام گذاشتم^^

دارم یه سریال میبینم که شخصیت اصلیش یه دختریه که عاشق نوشتن بوده و الان یه شرایطی براش پیش اومده که استعدادش دیده شده و داره رمانشو چاپ میکنه:) اون لحظه ای که قراردادشو با ناشر داشت امضا میکرد به شدت قلب قلبی شدم . دلم خواست نویسندگی رو جدی تر دنبال کنم:)

 اون ابزارک آمار بازدید های وبلاگ محو شده :( از زمستون 99 تو وبلاگ بود و خب اینکه الان محو شده رو مخه:/ 15k شده بودیم نه؟:)

هرچقدر به 18 سالگی نزدیک تر میشم رایحای 17 ساله درونم کمرنگ تر میشه:) دیگه خبری از افکار سال پیش نیست  به شدت عاقل تر شدم:) از بیرون شاید فرقی نکنه ولی خودم تغییر افکارم رو حس میکنم:) مرداد ماه با اینکه پر از چالش و سختی بود ولی منو برای ورود به 18 سالگی آماده کرد... یه ماهی میشه که تست MBTI دیگه منو ENFJ نمیدونه و بهم میگه یک عدد ENTJ ام:) و خب این هم میتونه تاییدیه ای باشه بر اینکه دارم کم کم بعد منطقی وجودم رو ارجعیت میدم ولی هنوز نمیدونم این خوبه یا بد:)

یه صفحه از بولت ژورنالم رو اختصاص دادم به نوشت لیست 18 سالگی:) میخوام مهمترین کارهایی که دلم میخواد تو 18 سالگی انجام بدم رو بنویسم :) کمتر از یه ماه مونده بهش و خب یه سری کارهای نیمه تموم هست که باید انجامشون بدم ...درمورد ارتباطهام و آدمهای دورم هم باید بیشتر فکر کنم...شاید لازم باشه ارتباطم رو با یه سریشون کمرنگ  کنم :) اینکه تو یه برهه ای از زندگیم کنارم بودن و اشتراکات زیادی داشتیم دلیل نمیشه که هنوز هم اون اشتراکات رو داشته باشیم و برای زندگی هم مفید باشیم:)

177|مقابله با وسوسه ها :)

عکسهای پارسال همین موقعمو تو گالری گوشیم میبینم،دلم میخواد دوباره برم موهامو دیزل بزنم :))
 لعنتی سرموهامون با علیرضا جنگ بود که مدل موی کی بهتره!😂 و از اونجایی که من موهام بلند تر بود ،میتونستم وسط و ببندمو برنده هم من بودم :)) سر خط انداختنم کلکل داشتیم😂
 با توجه به تجربه😎😂 می‌دونم اگه دیزل بزنم از یه جایی به بعد تو مرحله بلند شدنِ دو طرفِ موهام پیر میشم:)
عکسای یه سال و نیم پیش و هم که میبینم دلم موهای بلندم و میخواد :)
خلاصه آخرش با شعار "نه بلند نه دیزل فقط  کوتاهِ خالی !" از دست وسوسه ها در امان موندم😂 باشد که گول نخوریم و دو طرف موهایمان را با ماشین نزنیم :)))

176|سوال آخر مصاحبه

تا آخر امروز باید یه رزومه ایمیل میکردم.
سوال آخر فرم مصاحبه این بود که:" چه توانایی در خودتون میبینید که فکر می‌کنید با ذکر کردنش احتمال جذبتون بالا می‌ره ؟"

حقیقتا دو روز بود داشتم به این سوال فکر میکردم به نتیجه ای هم نمی‌رسیدم:) فکر کنم اینو گذاشتن واسه اینکه قبل از فرستادن فرم دلیل رد شدنو خیلی سوسکی و ریز ! خودمون بفهمیم :))

+اگه بخوای شفاهی توضیح بدی یا خودمونی بنویسی راحتتره ولی خب نوشتن رسمی به نظرم واسه این سوال (حداقل برای شخصِ من) "یه جوری" بود ! حس میکردم باید واسه این سوالا سابقه شغلی، مدرک دانشگاهی، المپیادی چیزی پیوست کنی و خب من دستم خالی بود :(

++هنوز بولت ژورنال شهریور رو درست نکردم و همین امشب باید برم تو کارش وگرنه روزام مثل اواسط مرداد به فنا میرن:)