یه هفته ای میشه که منظم کاری که از قبل براش برنامه ریخته بودمو دارم انجام میدم ولی خب تا ساعت 3 بیرونم و وقتی میرسم خونه انقدر خسته میشم که چند ساعت میخوابم و دیگه به هیچی نمیرسم! خلاصه که هم خوابم بهم خورده هم بقیه روتین هام:) از امروز باید ساعت خوابمو تنظیم کنم (که مثل الان تا ساعت سه و نیم صبح بیدار نباشم:/) بقیه کارا خود به خود روال میشن:)
دیروز حال اون فردی که تو پست 180 از فضولی هاش داشتم غر میزدم رو گرفتم:) یههه هفتههه تمام من بخاطر اینکه محیط خوبی داشته باشیم و اعصابمون خورد نشه داشتم سعی میکردم خوب جوابشو بدم و با لبخند و آرامش همه چیزو حل کنیم ولی واقعا دیگه از سوالهای شخصی که داشت هرروز آماده میکرد تا بین کارها ازم بپرسه خسته شده بودم!
دیروز دوباره شروع کرد به گفتن اینکه " واای نتیجه کنکور داره میاااد من اگه جای تو بودم از استرس میمردم. تو چرا انقدر ریلکس به نظر میرسی؟ و..." اینو صدبار قبلا عینا گفته بود بازم داشت تکرار میکرد!
دیگه برگشتم بهش گفتم " خانم فلانی شما یه هفته ست داری از من سوالای شخصی میپرسی راستش تا الان به احترام کارفرما و سنتون سعی کردم تا جای ممکن حرمت ها حفظ بشه و جوابتونو بدم ولی واقعا دیگه خسته شدم ! لطفا دیگه سوالای شخصی نپرسین راجع به کار حرف بزنیم,باشه؟"
در کمال پرروی برگشت گفت " اینکه راجع به کنکورت میپرسم عصبیت میکنه؟:// باشه دیگه راجع به کنکور نمیپرسم!"
جواب دادم :" نخیر ! شما کلا سوالای شخصی میپرسی راجع به پدرم مادرم کارای خودم ! فقط کنکور نیست !"
دوباره برگشت گفت "خب آخه از اونجایی که میگفتن درسخونی راجع به کنکورت میپرسم!"
منم گفتم " این دیگه به خودم مربوطه!"
بعد گفت :" خب هرکسی حریم شخصی داره" منم گفتم " آفرین دقیقا!"
فکر میکنید عکس العمل این آدم فضول چی بود؟
شروع کرد انجام دادن کارای خودش و گفت " ولش کن! برام مهم نیست !...برام مهم نیست!"
سوالی که ذهن منو مشغول کرده اینه که اگه برات مهم نیست چرا یه هفته ست دهن منو سرویس کردی و رفتی رو مخ من ؟:) برات مهم بود چیکار میکردی! البته همونطور که معلومه اینو نگفتم:)
البته من تمام این حرفها رو بازم با لحن آروم و لبخند زدم! یعنی همچنان خودمو کنترل کردم:)
کل تایمی هم که اونجا بودیم دیگه سرش به کار خودش بود و به شدت دپرس شده بود :) احتمالا سوالاتی که برای امروز آماده کرده بود بپرسه تیک نخورده مونده بودن و اعصابشو خورد کردن:) البته اینکه من یکی از کارهارو بالاخره با کمک کارفرما یاد گرفتم هم میتونه دلیلی باشه بر حال بدی که امروز داشت!:) کلا فکر میکنه من اومدم جاشو بگیرم! لعنتی من حتی اگه مسلط هم بشم بازم درس و دانشگاه دارم نمیتونم بیام اینجا! کسی قرار نیست جای تو رو بگیره که اینجوری رفتار میکنی:/ دلم میخواست جو خوبی داشته باشیم و اصلا دلیل اون کوتاه اومدن و مظلوم بودن یه هفته اولم هم این بود که جو دوستانه ای داشته باشیم ولی مثل اینکه اینجوری نمیشه :) خلاصه من همچنان امید دارم به اینکه بتونیم دوست شیم و از تایمی که بالاخره کنار همیم لذت ببریم :)