249| از سرجلسه امتحان تا بیمارستان

قرار بود الان سرجلسه امتحان فیزیک ۲ باشم ولی بجاش تو بیمارستانم و منتظر دوستم از سونوگرافی بیاد... فقط امیدوارم حال بچه خوب باشه🥺

دوستم ۲۱ سالشه و امروز بعد امتحانِ نقشه حالش بد شد باهاش اومدم بیمارستان چون کس دیگه ای رو نداشت و بهترین کار کمک کردن بهش بود:) شوهرش تا اینجا ۴۰ دقیقه راه داره و هنوز نرسیده

این بیمارستانه دکتر زنان ندارهههه:( به مامانم زنگ زدم بهتر از ماما های مستقر تو بلوک زنان راهنمایی کرد:) بعد گوشیو دادم یا خود دکتر حرف زد و تشخیص نهایی همون چیزی بود من مامانم گفته بود.

++کلا این ترم خیلی تو دانشگاه دوست یافتم و دوستای دانشگاهمو خیلی دوست دارم:) امروزم استشهادیه جمع کردیم برای استاد ریاضی ۲ که از صد نفر بچه هایی که تو روزای مختلف باهاش کلاس داشتن ۴-۵ نفر رو فقط پاس کرده و بقیه رو انداخته! من نماینده شدم رفتم با رییس دانشکده حرف زدم گفت با استاد صحبت میکنم، امیدوارم هیچ وقت دیگه گیر استادای عقده ای مثل ایشون نیوفتم🤦🏻‍♀️🥲

248|غرهای دانشجویی

سوالای ریاضی۲ انقدر عجیب بود که الان همون حسیو دارم که بعد دیدن سوالای ریاضی کنکور ۱۴۰۰ داشتم:) فکر کنننن! یه دختره تو کلاسمون هست که دو سال "ریاضیات و کاربرد ها" خونده تو خواجه نصیر (انصراف داده امسال اینجا قبول شده) حتی برای اونم سوالا سخت بوددددد:)

دوستام تو دانشگاه‌های دیگه همه رنج نمره هاشون ۱۵ تا ۲۰عه اونوقت ما بدبختا از سر جلسه میایم بالاترین نمره‌مون ۱۰ عه:) یه نفر دیگه رو ببینم با نمره بالای ۱۵ داره ناله می‌کنه با شات‌گان هدشاتش می‌کنم:)))

اگه زمان‌بندی امتحانا رو می‌ذاشتن به عهده ابن‌ملجم‌مرادی، حداقل یه روز فرجه رو می‌داد! حالا چه اصراریه همه امتحانامون زیر یه هفته تموم شه؟ یزیدتونو:)))

+brt انقدرررر امروز شلوغ بود که تو عمرم ندیده بودم! دیر به دیر میاد و تایم امتحانا پر از دانشجو می‌شه که دارن له میشن:) قرار شد از این به بعد اعتراض کنیم تو ایستگاه دانشگاه کارت نزنیم تا اوضاع وسایل نقلیه رو درست کنن🚶🏻‍♀️ من که ماشین ندارم ولی پارکینگ های دانشگاه هم خیلی شلوغه لعنتی:) اگه با ماشین بری یه ساعت فقط باید تو پارکینگ از این طبقه به اون طبقه بری تا جا پارک پیدا کنی!

247|اولین امتحان حضوری دانشگاه که میوفتم

فردا ظهر استاتیک امتحان دارم و به پاس شدن راضی ام! خیلی نخوندمش و خیلی سخته:(((((( حقیقتا فقط دلم میخواد این هفته بگذره! ۵ تا امتحان پشت سر هم بدون فرجه تو این هفته دارم:((((( استاد این ترم واقعا کم گذاشته، منم همینطور!:) بقیه بچه ها هم میگن که هیچی نمیفهمن ولی یه حسی بهم میگه دارن فیلم بازی می‌کنن!:) شبیه س.گ تو دبیرستان که خر میزد و می‌گفت هیچی بارم نیست!

+فقط دلم میخواد گریه کنم با این وضعی که این ترم دارم🤦🏻‍♀️😭

246|مامان خونه دار یا شاغل؟

مامان دو هفته ست بازنشست شده و ایتس سووو گوود^^ (30 سال سابقه نداشت, بخاطر شغلش سختی کار گرفت) از خوبیهاش بخوام بگم:دیگه نیازی نیست تو خونه تنهایی با علیرضا سروکله بزنم! شاید باورش سخت باشه ولی هنوزم که هنوزه با اینکه هردومون بزرگ شدیم ولی همش درحال دعوا کردن فیزیکی و روانی ایم! یعنی من جدی جدی سه چهار بار در هفته با این پسر کشتی میگیرم! واقعا از همه لحاظ اعصاب خورد کنه اینکه تنهایی با علیرضا تو خونه بمونی! از بچگی تا الان :)_دیگه لازم نیست روزهایی که خونه ام ناهار حاضر کنم و این خیلیی خوبه:)_همیشه مامان خونه ست و این از همه بهترتره:دی

چندوقت پیش داشتم فکر میکردم:"به عنوان یه فرزند کدوم بهتره؟مادرشاغل یا خونه دار؟" تاجایی که تونستم بدون جهت بهش نگاه کردم و با اختلاف "مادر شاغل" برد! بااینکه مامانم شیفت های طولانی سرکار بود, از چهار پنج سالگی صبح ها با یه بچه کوچیکتر از خودم تو خونه تنها بودم, مثل دوستام که مامانشون خونه دار بود وقتی از مدرسه برمیگشتم بوی غذا از خونمون نمیومد و مامانم با اختلاف یه ربع نیم ساعته از من خونه میرسید, برای مسافرت رفتن اول باید مرخصی های مامان جور میشد و..." ولیییی مادر شاغل رو ترجیح میدم! چرا؟ "چون بهم استقلال رو یاد داد, کل دوره دبستانم چون محل کار مامانم نزدیک بود من بعد مدرسه اونجا پلاس بودم, یه عالمه دوست مشترک داشتم که مامانشون با مامانم دوست بود! یه عالمه تجربه جدید تونستم بدست بیارم, کلی کانکشن جدید تو محیط هایی که از طریق محل کار مامانم بهشون راه یافته بودم, بدست آوردم, چون شغل مامانم یکی از شغلهای حیاتیه خیلی تو زندگی بدرد میخوره همینطوریش باعث شد راحت تر زندگی کنیم! وقتی مشکلی پیش میومد هیچوقت استرس  نداشتم چون مامانم میدونست چیکار کنه! فقط کافی بود درجریانش بذارم:), اطلاعاتم تو حوزه کاری مامانم زیاد شد, دیدم به زندگی رو طوری تغییر داد که اگه یه مادر خونه دار داشتم هیچوقت نمیتونستم زندگیو اینجوری که الان نگاه میکنم ببینم! روی تصمیمات مهم زندگیم مثل" انتخاب رشته" به شدت تاثیرگذار بود, از بچگی تلاش و استقلال رو از مامانم یاد گرفتم:) جوری که با وجود تمام سختی های شغلش عاشقانه دوسش داشت,  جوری که خانواده و محیط کارش رو باهم هندل میکرد, مسئولیت پذیری, دلسوزی و محبت رو از مامانم یاد گرفتم. وقتی تو اتاق رست بودیم و بهش عنوان های جدید پیشنهاد میشد و مامان به خاطر اینکه دنبال سمت جدید و مترون شدن نبود ردشون میکرد"

به شدت به مامانم و شغلش افتخار میکنم:) دلم میخواد مثل مامانم یه مامان شاغل بشم که باوجود سختی کارش از پس هندل کردن وظایف مختلف بر میاد:) یکی از مهمترین دلایلی که وقتی یکی بهم میگفت:"برو معلم شو! برای یک زن فقط معلم شدن شغل خوبیه!" و هزار تا دلیل می آورد, حرفاشو گوش نمیکردم و به رویاهام پرو بال میدادم مامانم بود:) چون من از بچگی یه زن موفق رو دیده بودم که با وجود اینکه معلم نبود و شغلش سختی های بیشتری داشت ولی از پسشون برمیومد! خب چرا من نتونم؟

در کل این موضوع جای بحث بیشتری داره و دلم میخواد نظرات بقیه رو هم بخونم! نظر شما چیه؟ مامان خونه دار یا شاغل؟

Read more:)

245|حسِ خوبِ ناشی از حسِ خوب

دیروز بجای 5:30 ساعت 6:18 صبح پاشدم.تند تند کارمو کردم درحدی که  6:28 دقیقه درحال دوییدن تو پیاده رو برای رسیدن به brt بودم!(این دوییدنای من داستان داره! کلا هرجا وسیله نقلیه و کلاس باشه, می‌تونید من رو در حال دوییدن برای رسیدن بهش ببینین! موقع دبیرستان هم تایم راه افتادن اتوبوسای بعد کلاس رو حفظ بودم و به محض اینکه زنگ خونه می‌خورد می‌تونستی منو ببینی که دارم می‌دوئم دنبال اتوبوس! بچه های دانشگاه هم فهمیدن درحدی که سر کلاس یکی داشت باهام حرف میزد دوستش گفت:" عهه نماینده ایشونن؟ همون دختره که همش داره می‌دوئه؟") تو مسیر یه حس پوچی و بی عرضه بودن خاصی اومده بود سراغم و داشت عصبیم میکرد. brtِ دوم به شدددت شلوغ بود. من نشسته بودم. جامو دادم به یه خانومه که یه‌کم مسن بود. خب تا اینجا همه چی عادی بود چون اکثرا وقتی میبینم یکی خسته‌ست جامو بهش میدم, رسیدیم به ایستگاه دانشگاهمون و هردومون پیاده شدیم, خانومه اومد جلو. بهم گفت که چقدر نیاز داشته بشینه, کلی‌ی‌ی دعام کرد و حس خوب بهم داد. بعدش من دیگه اون حس لعنتی رو نداشتم! با اینکه چند دقیقه دیر رسیدم سر کلاس, نتونستم پیش بچه های اکیپمون بشینم و هیچ آرایشی(حتی کرم ضدآفتاب) هم نداشتم:)

کلاس صبحم زود تموم شد و کلاس عصر هم کنسل شد(رفع اشکال بود و درس تموم شده بود) منم بجاش رفتم دانشگاه حنا. باحنا و الیا رفتیم کلانا انقلاب و یه عالمه خوراکی خوشمزه سفارش دادیم (شب قبلش به شدت دلم کلانا میخواست:دی) کلی خندیدیم. باهم به دانشگاهشون برگشتیم,سر همون کلاسی که یه بار استادش بهم اجازه داده بود:"هروقت دلم خواست بیام" نشستم. با بچه های کلاسشون دوست شدم. یه عالمه مسخره بازی درآوردیم و ایده پردازی کردیم.بهم گفتن: "تو هرهفته بیا😂😂"

+هی می‌خوام خاطره ننویسم تو پست ها, هی نمیشه!:( شاید بهتر باشه از این به یعد ادامه مطلب بنویسمشون!

244|نوشته های ساعت ۲ صبح

واقعا نمی‌دونم چی تو سرم می‌گذشت که یه ساعت جلوی آیینه داشتم لباسهامو باهم ست می‌کردم درحالیکه باید دو صفحه تکلیف بنویسم ،فردا هم ۵:۳۰ بیدارم باشم😊

امروز می‌خوام با خودم هندزفری نبرم و کتاب بذارم تو کیفم، اگه تو brt جا گیرم اومد(از محالات!) بشینم کتاب بخونم، اگر هم نه آگاهانه دچار ملال بشم! بجای غرق شدن تو آهنگی که تو گوشم داره پلی میشه، تو مسیر و درک تک تک ثانیه هایی که به سختی میگذرن غرق بشم!(که البته اینم ممکنه نشه!چون همیشه یه هم دانشگاهیو تو brt پیدا میکنم و شروع میکنیم حرف زدن و در نهایت دوست میشیم_همون دوستی‌های سطحی که قبلا بهش اشاره کردم!_)

+یه خانومه تو آموزش دانشگاه به برگه توی دستم نگاه کرد و گفت "دستخط خودته؟ انگار یه فونتِ خاصِ تایپ شده‌ست!" حقیقتا اکلیلی شدم🥺🤌🏻

++حرف‌های بیشتری برای گفتن دارم ولی تکلیف های روی میز و صدای تیک تاک ساعت که تو سکوت خونه راحت شنیده میشه، بهم هشدار میده که بهتره هرچه زودتر گوشیو کنار بذارم، کارامو انجام بدم و بخوابم!🚶🏻‍♀️

243|ما را به سخت جانی خود این گمان نبود

ولی هرکی جای من بود دووم نمی‌آورد! دیگه واقعا این حجم از نفرت بیشتر از چیزیه که میتونم تحمل کنم. به مرحله انکار رسیدم! انکار همه چی! تظاهر به شادی...فراموش کردن هرچند موقتِ زندگیِ واقعی!

شبهای هجر را گذراندیم و زنده‌ایم/ما را به سخت جانی خود این گمان نبود/من کیستم از خویش به تنگ آمده ای!:)

242|در راستای اختتامیه سری پست های نمایشگاه

نمایشگاه کتاب شنبه تموم شد و من تازه امروز به زندگی عادیم برگشتم:) دچار افسردگی و پوچی بعد نمایشگاه شده بودم:) به قول بچه ها:"دوباره برگشتیم به روتین و زندگی عادی!" !Here We Go Again البته اینکه خرداد رسیده, امتحانات ترم از رگ گردن بهم نزدیکتره و من احساس "هیچی بلد نبودن دارم" هم بی تاثیر نیست! از وضعیت روحیم بخوام بگم: آرامش قبل طوفانه! یا حتی آرامش هم نه! 26 اردیبهشت یه درامایی رخ داد که همچنان درگیرشم و هرچی میگذره آزاردهنده تر میشه با وجود اینکه همش میخوام ایگنورش کنم ولی تبعاتش و عکس العمل هاش بهم برمیگرده, ذهنم به شدت درگیره!

خب دیگه اظهار ناراحتی کردن و انرژی منفی بسه🥲🤦🏻‍♀️🚶🏻‍♀️🤌🏻 برید ادامه مطلب تا اتفاقات این 3_4 روز آخر نمایشگاه رو بخونین^^ (اتفاقات 4 روز اول تو ادامه پست قبلیه)

Read more:)