مامان دو هفته ست بازنشست شده و ایتس سووو گوود^^ (30 سال سابقه نداشت, بخاطر شغلش سختی کار گرفت) از خوبیهاش بخوام بگم:دیگه نیازی نیست تو خونه تنهایی با علیرضا سروکله بزنم! شاید باورش سخت باشه ولی هنوزم که هنوزه با اینکه هردومون بزرگ شدیم ولی همش درحال دعوا کردن فیزیکی و روانی ایم! یعنی من جدی جدی سه چهار بار در هفته با این پسر کشتی میگیرم! واقعا از همه لحاظ اعصاب خورد کنه اینکه تنهایی با علیرضا تو خونه بمونی! از بچگی تا الان :)_دیگه لازم نیست روزهایی که خونه ام ناهار حاضر کنم و این خیلیی خوبه:)_همیشه مامان خونه ست و این از همه بهترتره:دی
چندوقت پیش داشتم فکر میکردم:"به عنوان یه فرزند کدوم بهتره؟مادرشاغل یا خونه دار؟" تاجایی که تونستم بدون جهت بهش نگاه کردم و با اختلاف "مادر شاغل" برد! بااینکه مامانم شیفت های طولانی سرکار بود, از چهار پنج سالگی صبح ها با یه بچه کوچیکتر از خودم تو خونه تنها بودم, مثل دوستام که مامانشون خونه دار بود وقتی از مدرسه برمیگشتم بوی غذا از خونمون نمیومد و مامانم با اختلاف یه ربع نیم ساعته از من خونه میرسید, برای مسافرت رفتن اول باید مرخصی های مامان جور میشد و..." ولیییی مادر شاغل رو ترجیح میدم! چرا؟ "چون بهم استقلال رو یاد داد, کل دوره دبستانم چون محل کار مامانم نزدیک بود من بعد مدرسه اونجا پلاس بودم, یه عالمه دوست مشترک داشتم که مامانشون با مامانم دوست بود! یه عالمه تجربه جدید تونستم بدست بیارم, کلی کانکشن جدید تو محیط هایی که از طریق محل کار مامانم بهشون راه یافته بودم, بدست آوردم, چون شغل مامانم یکی از شغلهای حیاتیه خیلی تو زندگی بدرد میخوره همینطوریش باعث شد راحت تر زندگی کنیم! وقتی مشکلی پیش میومد هیچوقت استرس نداشتم چون مامانم میدونست چیکار کنه! فقط کافی بود درجریانش بذارم:), اطلاعاتم تو حوزه کاری مامانم زیاد شد, دیدم به زندگی رو طوری تغییر داد که اگه یه مادر خونه دار داشتم هیچوقت نمیتونستم زندگیو اینجوری که الان نگاه میکنم ببینم! روی تصمیمات مهم زندگیم مثل" انتخاب رشته" به شدت تاثیرگذار بود, از بچگی تلاش و استقلال رو از مامانم یاد گرفتم:) جوری که با وجود تمام سختی های شغلش عاشقانه دوسش داشت, جوری که خانواده و محیط کارش رو باهم هندل میکرد, مسئولیت پذیری, دلسوزی و محبت رو از مامانم یاد گرفتم. وقتی تو اتاق رست بودیم و بهش عنوان های جدید پیشنهاد میشد و مامان به خاطر اینکه دنبال سمت جدید و مترون شدن نبود ردشون میکرد"
به شدت به مامانم و شغلش افتخار میکنم:) دلم میخواد مثل مامانم یه مامان شاغل بشم که باوجود سختی کارش از پس هندل کردن وظایف مختلف بر میاد:) یکی از مهمترین دلایلی که وقتی یکی بهم میگفت:"برو معلم شو! برای یک زن فقط معلم شدن شغل خوبیه!" و هزار تا دلیل می آورد, حرفاشو گوش نمیکردم و به رویاهام پرو بال میدادم مامانم بود:) چون من از بچگی یه زن موفق رو دیده بودم که با وجود اینکه معلم نبود و شغلش سختی های بیشتری داشت ولی از پسشون برمیومد! خب چرا من نتونم؟
در کل این موضوع جای بحث بیشتری داره و دلم میخواد نظرات بقیه رو هم بخونم! نظر شما چیه؟ مامان خونه دار یا شاغل؟