241|تجربه سرکار رفتن از صبح تا شب!

امروز نمایشگاه به دلیل آلودگی شدید هوا (یا شاید دلایل دیگه ای!) تعطیل شد:) کل تهران تعطیل شد بجز دانشگاه ما!🥲 کلاسامون مجازی برگذار شد:/ میخواستم خاطره هر روز رو بنویسم تا از اولین کار جدی، با قرارداد و چهارچوبی که شروع کردم یادگاری بمونه! ولی هرشب انقدر از 10 ساعت سرپا ایستادن و حرف زدن بی وقفه خسته بودم که به عکسهای توی چنل بسنده کردم.(عکسها و نوشته‌ها رو میتونین با #نمایشگاه توی چنل تلگرام ببینید و بخونید!) خلاصه که امروز توفیق اجباری بود! چون یه عالمه دلم برای بچه ها تنگ شده (امروز نشستیم از کارفرما(آقای"عآ")و کل تیم پک استیکر درست کردیم و تو گروه رونمایی کردیم ری‌اکشن آقای "عآ" و "عل" عالی بود😂) ولی یه عالمه هم کار دارم. خسته هم بودم:)

با اینکه 5 جلسه آمادگی و مصاحبه نشر رو رفته بودم اما با بچه ها زیاد آشنا نشده بودم! روزی که برنامه روزهای کاری و آف پرسنل نهایی تیم نمایشگاه اعلام شد، بیشتر از اینکه خوشحال باشم, استرس داشتم! حس میکردم لیاقتشو ندارم و براش کافی نیستم! (فاکینگ سندرم ایمپاستر!) ولی الان کاملا متفاوت‌تر از هفته پیش فکر میکنم! کلا تو این یه هفته که فقط 4 روزش از صبح تا شب سرکار بودم! دیدم به خیلی چیزا عوض شده, یههه عالمه دوست پیدا کردم و اعتماد به نفسم خیلییی بیشتر شده! خاطرات رو توی ادامه مطلب مینویسم تا پست زیاد طولانی نشه😎😌

ولی افکارم درباره این چهار روز: حس میکنم یکی از کارهای مورد علاقم رو پیدا کردم! اینو وقتی فهمیدم که غرفه کودک نوجوان رو با وجود کار و خستگی بیشتر, از غرفه عمومی بیشتر دوست داشتم! یعنی تارهای صوتی و عضله های پشت پاهام رو از دست میدم ولی با وجود خستگی جسمی, روحم بی نهایت خوشحاله! بی نهااایت و فراتر از آن! شب‌ها درِ غرفه رو می‌بندیم, عکس دست جمعی روزو میگیریم و هممون خسته و لِه میریم سمت مترو بهشتی ولی تو چشمهامون میتونی دو تا گوی درخشان رو ببینی! تیم نمایشگاه فوق العاده‌ست! هیچ وقت نمیتونستم وارد جمعی بشم و واقعا از همشون خوشم بیاد یا با همشون دوست بشم! حتی سرکلاس‌های مدرسه که چندین سال برای دوست شدن با همه وقت داشتم! اما تیم نمایشگاه بهم فهموند هیچی نشدنی نیست! الان با تک‌تک بچه های تیم دوستم و همشونو دوست دارم! از بچه های فروش گرفته تا انبار و کارفرماهای باجنبمون:) در نهایت فهمیدم سرکار رفتن همزمان با دانشگاه اصلا راحت نیست ولی خالی از لطف هم نیست! اعتماد به نفسی میتونه بهت بده که با صدتا روتین، پروژه و کارگاه خودشناسی نمیتونی به‌دست بیاری! (البته درصورتی‌که کارتو دوست داشته باشی و محیط کار هم خوب باشه!)

Read more:)

240|ناتوانی در فهم استاتیک

سر کلاس جبرانی استاتیکم(نیم ساعت اولش با اندیشه2 تداخل داشت چون هر لحظه امکان داشت یکیشون صدام کنه نمیتونستم هیچکدومو میوت کنم, ترکیب سازه های خرپایی با اختلاف نظر شیعه و سنی درخصوص امامت! یه سمی شده بود که نگو!) الانم واقعا حوصله ندارم و دارم نمیفهمم:) میخواد کوییز بگیره:) دارم نمتانمممم! _این پست صرفا جهت غر زدن نوشته شده و فاقد هرگونه ارزش دیگریست!_ کلاس تموم شه میرم پاستا درست میکنم:)

239|عضو تیم فروش نمایشگاه کتاب ۱۴۰۱ تهران 😍

چرا بلاگفا انقدر با بیان زاویه داره خب:/// من الان یه عالمه رفیق تو بیان دارم که چون نمیتونم به وبلاگهای دوستانم اضافه شون کنم خیلی وقته نخوندمشون:( تازگیا هم کند شده، نه؟

چند آپدیت درمورد چیزایی که تو پست قبل نوشته بودم: عید فطر یه روز عقب افتاد و بدین صورت کلاس چهارشنبه دانشگاهم خود به خود کنکل شد:دی جمعه به خوبی پیش رفت(با اینکه از لحاظ روحی کاملا فاکدآپ بودم!) بعد جلسه کتاب انتشارات با حنا رفتیم انقلاب گردی😍 پاتوق جدید یافتم (شیرینی فرانسه) دونات های گوگولی اسمارتیزی+هات چاکلت و عود خریدیم😋 عود من قرار بود بوی قهوه بده ولی وقتی روشنش کردم ناامیدم کرد🥲🤌🏻

و یه خبر خوووب^^: به عنوان تیم اصلی فروشنده های یکی از انتشارات ها توی نمایشگاه کتاب حضوری 1401 تهران حضور دارمممم^^ امروز بهمون خبر دادن و من و حنا توی تیم اصلی‌ایم💃💃

روند پذیرش اینطوری بود که:فراخوان دادن و ما رزومه هامونو ایمیل کردیم بعد بهمون زنگ زدن و جلسات آمادگی قبل نمایشگاه رو هماهنگ کردن 5 جلسه جمعه ها جلسات کتاب داشتیم(به اولین جلسه ش تو پست 233 اشاره کرده بودم) بهمون نفری 10 تا کتاب از نشر داده بودن.هر هفته قرار بود 2 تا رو بخونیم و پرزنت کنیم جلسه آخر هم(جمعه این هفته) مصاحبه و پرزنت نهایی بود:)

+تازگیا حس میکنم کسی نمیخونتم! :((

238|نشخوار های ذهنی هفته دوم اردیبهشت

این هفته باید برم شمال و خب دو تا کلاس رو از دست میدم:"1.جلسه جبرانی کتاب انتشارات 2.کلاس سه ساعته ریاضی 2 دانشگاه" که خب دلم میخواست هردو رو شرکت کنم ولی خانواده راضی نمیشن برگردیم:) یه آپشن دیگه هم دارم برای اینکه تهران بمونم ولی زیاد دوستش ندارم:) هفته قبل هم میخواستن برن رامسر من پیچوندم و دیگه به حرفم گوش نمیدن🚶🏻‍♀️ درکل این قضیه که من کم کم دارم بزرگ میشم و برای زندگی خودم فارغ از برنامه ای که مامان بابام برای زندگیشون دارن، برنامه دار میشم قضیه ایه که به مرور زمان بیشتر میشه:) باید به ترسِ "تنها خوابیدن تو خونه در شب"غلبه کنم🚶🏻‍♀️🤌🏻

امروز  آخرین روز ماه رمضونه و این یعنی شروع سیل امتحانهای میانترم:))) یعنی از وقتی فهمیدم استادا برای بعد ماه رمضون پشت سرهم برنامه میانترم چیدن دیگه علاقه ای به تموم شدنش نداشتم:) ولی خب از یه طرفم با دوستام کلی برنامه چیدیم و این خوبه:دی دانشگاه هم همونه که بود! فعلا رواله! دوستهای زیادی پیدا کردم، با عمق کم اما راضی ام! برای خوندن درسا هم دارم برنامه می‌چینم که خرداد کمتر پاره شم:))))اهداف ماه رمضونی پست 230 که اول ماه رمضون نوشتمو یادتونه؟ به همشون رسیدم😌🥺🤌🏻 واقعا الان آیم سوووو هپی:)))

پنج روزه با رنگی رنگی یه پروژه 15 روزه رو شروع کردم که هرروز یه لیست حداقل ۵ موردی با موضوع روز باید بنویسم خیلی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی‌ی باحاله^^ اگه خواستین شما هم یه سری بهش بزنین { کلیک }

چند روز پیش خواب دیدم گشت ارشاد گرفتتم بعد مجبور شدیم از یه کوه بریم بالا و هر لحظه ممکن بود تعادلمو از دست بدم و پرت شم پایین بعد که رسیدیم به قله گشت ارشاد محو شد و با خانواده ام بودم بابامم داشت غر میزد که چرا گشت ارشاد منو گرفته، منم داشتم رد میدادم:/ اون وسط خوابمم علاوه بر امتحانای ترم دانشگاه باید امتحانای نهایی سال آخر دبیرستانو دوباره میدادم و هیچکدومشو بلد نبودم و واقعا از شدت اضطراب از خواب پاشدم:/ چه سمیه واقعا این خوابای من🥲🚶🏻‍♀️

جمعه یه جلسه کاری مهم دارم و فقطططط دعا کنید بشه اون‌چه که من می‌خوام🥺 الان که حتی معلوم نیست میشه یا نه یه عالمه از کارامو برای شدنش کنسل کردم :)

Read more:)

237|گره‌گشای اندوه‌ها

تیکه مورد علاقه دعای جوشن کبیر امسال: يَا مُفَرِّجَ الْهُمُومِ ای گره‌گشای اندوه‌ها🥺🤍سبْحانَكَ‌يالااِلهَ‌اِلاّاَنْتَ‌الْغَوْثَ‌الْغَوْثَ‌خَلِّصْنامِنَ‌النّارِيارَبِ

+هرسال شب‌های قدر برای خدا نامه می‌نویسم و خیلی حس قشنگی داره:) خوندن نامه های شب های قدر سالهای قبل و نوشتن نامه جدید:)