262|یه روز تابستونی

از یه پیاده روی طولانی برگشتم. لباسهای کف اتاقو جمع کردم. دلستر و چیپس رو گذاشتم رو میز تحریر، اپیزود ۳۶ پادکست هلی تاک رو پلی کردم و بعد سه روز متوالی سر نزدن به بوژو بالاخره بولت ژورنالمو باز کردم:) تو راه برگشت کنسرو ذرت، قارچ و مایونز خریدیم.امشب ذرت مکزیکی داریممم^^

+هر وقت آرایشگاه خلوته و نیاز نیست یه ساعت صبر کنم، یه جون به جونام اضافه میشه:)

++دو روز گذشته رو به بطالتِ کامل گذروندم!:) امروز میشینم هفته پیش رو ارزیابی میکنم و به طور رسمی استارت این هفته رو میزنم:) بعدشم میخونمتون^^

261|کلانای انقلاب و تولدبازی

صبح بد شروع شد:"۱.دوتا از کارهام موند ۲.بهم زنگ زدن و گفتن درخواستم ریجکت شده ۳.علیرضا هم به شدت رو مخم رفت(as always)" خلاصه اولِ صبح پر از ناکامی‌ای رو تجربه کردم:)

حاضر شدم با حنا رفتیم کلانای انقلاب، کیک و آیس کارامل سفارش دادیم، آهنگ گذاشتیم و برای الیا تولد گرفتیم😌 جاودان خرد و چندتا کتابفروشی جدید رو هم گشتیم. یکیشون حتی می‌تونست جایگزینِ "فروشگاه کتاب اسم" باشه:))) یه فضای قشنگی برای نشستن داشت که اصن الله الله :)

پک هایلایتر و ماسک مو لابلای سفارشایِ دیجی‌کالایِ این هفته‌ی بابا سفارش دادم. از الان منتظرم برسه:) بابا رو از سال پیش معتاد دیجی کالا کردم. الان از من بیشتر خرید اینترنتی میکنه! عاشق آنباکسینگه😂🤌🏻

برنامه‌ی ادامه روز:۱.کارهای سایت ۲.انتخاب دوره‌‌های مناسب ۳.خوندن ۱۰۰ صفحه کتاب ۴.معنویات:)

+امروز ریپلای استوری‌هام رکورد زد🚶🏻‍♀️

260|Friday Plan

اگه چند ساعتِ باقیمونده‌ی جمعه رو با برنامه بگذرونم میتونم این هفته‌مو خوب ببندم:)

برنامه ایده‌آل ادامه روز:۱.شام پاستا پنه آلفردو درست کنم✅ ۲.برم حموم و چسب بینیمو عوض کنم✅ ۳. بشینم پای سایت و کد بنویسم❌ ۴.هفته‌ای که گذشت رو ارزیابی کنم و برنامه هفته آخر مرداد رو بچینم✅

+نمازمم بخونم که این ماه خیلی تنبلی کردم 🚶🏻‍♀️ تو یه چله زیارت عاشورا هم شرکت کرده بودم که فقط روز اولشو خوندم🤦🏻‍♀️ باید یه صفحه برای اونم تو بوژوم درست کنم تا یادم نره و سه روزی که عقب موندمم بخونم.

259|اسنپ فود و کد تخفیفاش

نیم کیلو چیز کیک با دونات سفارش دادم و منتظرم برسه ^^

روزی که با چیزکیک شروع بشه قطعا خوبه:) بعد سه چهار روز میرم سراغ بولت ژورنالم و ادامه روز رو هدفمند می‌گذرونم 😌

258|همین الان به چه چیزی نیاز دارم تا خوشحال باشم؟

چرا همش دنبال چیزایی‌ام که برای شادی نیازه؟ چرا به چیزایی که همین لحظه برای شادی دارم نگاه نمی‌کنم؟ ده روز پیش "نفس کشیدن، از تخت پاشدن و توانایی انجام دادن کارهای روزانه‌" برام آرزو بود! الان همشو دارم ولی خوشحال نیستم! پستای قبلیمو خوندم یه جا نوشته بودم:"اگه یه روز تمام چیزهایی که تو لیستم نوشتم رو داشته باشم ولی خوشحال نباشم چی؟" لیست نوشتن خوبه‌ها! بهت کمک می‌کنه با تیک زدن به هدفات برسی ولی از یه جایی به بعد ممکنه افراطی بشی و فقط به شرایطی فکر کنی که همین الان نداریش و اونو ملاک قرار بدی برای داشتن حال خوب!

Read more:)

257|دهاتی

غمگینم...

Read more:)

256|چرا اینهمه قضاوته مگه خداییم؟

وقتی می‌فهمم یکی پشت سرم حرف زده به خودم میگم:"اول به خودش نگاه کرده؟" تمام چرت‌وپرت‌ها و قضاوت‌هایی که کرده، راجع به خودش صدق می‌کنه!

انگار ما آدمها کاملآ از تمام ضعف‌های پیدا و پنهانمون مطلعیم و تمام تلاشمونو می‌کنیم تا در بقیه هم اثری از اونها پیدا کنیم! بعد میشینیم به ضعف‌هامون_که موفق شدیم هرطوری که شده در بقیه هم ببینیم_فکر میکنیم ولی طوری که انگار این ضعف بقیه‌ست نه ما!:)

این روزها، دیدم به زندگی عوض شده! وقتی بچه بودم یه بازی ماشینی رو بازی می‌کردم که موقع رانندگی می‌تونستی سه تا دید داشته باشی. یکیش توی کابین بود، دومی از بالا و سومی، نمای سه بعدی ماشین و موقعیتش تو خیابون.حس میکنم الان دارم از بالا به زندگی نگاه می‌کنم! دیگه فقط شرایط الانمو نمی‌بینم!:)

+اثرات بیهوشی بعد ده روز همچنان روی مغزم هست یه طور عجیبی ام!:)

++نمی‌خوام تابستون تموم شه ولی هوای پاییز رو می‌خوام:)

255|نیازمندی‌ها

آیس کاپوچینو، رانندگی تو اتوبان توحید در شب، نشستن روی مبل لمیز ولیعصر و حرف زدن با حنا راجع به برنامه ریزی‌هامون برای ادامه زندگی:)

+چیزهای بزرگی نیستن ولی الان آرزومه، مخصوصا دومی:)

++حالم گرفته بود. علیرضا زنگ زد تا 1.5 صبح باهم حرف زدیم و خندیدیم، حالم خوب شد:) شکر🤍 بدیاشو می‌نویسم، خوبی‌هاشم باشه:)

254|سپری کردن دوره نقاهت پس از عمل

از نیمه‌ی مردادی که بهم قول داده قشنگ بگذره سلام!:)

با اینکه هفته ای که گذشت با اتاق عمل شروع شد و نصفشو تو بیمارستان و مطب دکتر بودم ولی راضی ام! سه روز اول واقعا جهنمی گذشت. درد خاصی نداشتما ولی همینکه نمیشد مثل آدم نفس بکشم. فقط باید مایعات میخوردم و حتی چایی و آبمیوه رو هم مجبور بودم با قاشق و مورچه‌ای بخورم فاکینگ بود:)))))) ولی بعدش همه چی خوب شد و الان صرفا منتظر رفع کبودی‌هامم! انگار زیر چشمم زردچوبه ریختن! تو بیمارستان خیلی تحویلم گرفتن و هر دقیقه دکتر، پرستارهای بخش میومدن عیادتم:) پرستار شخصی هم که داشتم خلاصه خیلی لوس شدم:دی روز بعد عمل یه جشنی بود که مامانمم دعوت کردن شرکت کنه و اونجا سورپرایزش کردن^^

امروزم با شرکت تو ورکشاپ مقاله نویسیِ ۴ ساعته دانشگاه، بعد یه هفته نشستن پشت میز تحریر و نوشتن روزنگار این هفته تو بولت ژورنالم گذشت. صبح برای ادامه مرداد برنامه ریزی کردم^^

یه مامان اصرار کردم که آستینای سفید مانتو مشکیمو بشوره و خب اشتباهی وایتکس ریخت رو قسمت مشکیش و سبز شد:((( مانتوی محبوبمو از دست دادم و با مامانم دعوا کردم که خب بخاطر هردوش ناراحتم و الان میخوام برم از دلش در بیارم:)

منتظرم ساعت ۱۲ بشه و بعد مدت‌ها انتظار برم حموم! (بخاطر عمل باید یه هفته صبر می‌کردم و این برای منی که هفته ای سه بار میرم حموم فاکینگ هارد بود:)

+نتایج کنکور اومده و خیلی از دوستام ناراحتن! بخاطر افکاری که دارم قرار نیست همچنان به کسی پیام بدم ولی ناراحتم!:( اگه کنکور دادید، { اینو } ببینید. ویدیوش تو یوتوبه. لینکشو تو چنل تلگرام هم گذاشتم.

++یه چیزایی توی سرمه که اگه بشه به یکی از آرزوهای محالم میرسم! شاید دهن پرکن نباشه، وقتی بشه همه به این فکر کنن که:" اونا هم اگه میخواستن میتونستن" و جاجم کنن ولی با انجام دادنش چند سال بعد همه چیز متفاوت میشه.

253|مرداد، خواهش می‌کنم خوب بگذر!

صفحات ماهانه بولت ژورنال مرداد رو خیلی‌ی‌ی‌ی ساده تو دو برگ کشیدم و هدف‌گذاری کردم. حالا دیگه براش آماده‌ام! اگه اونطوری که می‌خوام پیش بره، ماه مهم و تأثیرگذاریه! *، **، ***، درس و دوره های مرتبط با رشته ام، انجام لیست کارهای تابستون+ ۱۸ سالگی و در نهایت:رسیدن به یه سری از اهداف سالانه‌ام!

+امروز با مامان رفتم بیمارستان، وقت دکتر داشتم:) آزمایش خون دادم و بالاخره ضدآفتابی که می‌خواستم رو خریدم:)

شنبه قرار بود با حانی و E بریم موزه هنرهای معاصر و نمایشگاه مینیمالیسم که تا شهریور هست رو ببینیم اما یهو به خودمون اومدیم و دیدیم آیس کارامل ماکیاتو به دست، نشستیم رو مبل‌های کتابفروشیِ اسمِ انقلاب و بی‌خیال موزه شدیم! هدف از موزه به انقلاب گردی تغییر پیدا کرد:) مقصد های بعدیمون:کتابفروشی مولی،انتشارات افق، زیرگذر تاتر شهر و پارک دانشجو که محلی شدن برای زدن حرف‌هایی که دلمون می‌خواست شنیده‌بشن!

++این‌روزا دو تا عادت بد به زندگیم اضافه شده:"۱.عصر خوابیدن ۲.زیاد اسکرول کردن توییتر و تلگرام!" باید هرچه سریعتر حذفشون کنم و "۱.کتاب خوندن و ۲.معنویات" رو جایگزینشون کنم:) دو تا چیزی که تو ماه های گذشته خیلی کم بهشون اهمیت دادم.

Read more:)