278|لوکیشن: مینیموم نمودار سینوسی زندگی

نمی‌دونم اوضاع خوب من دقیقا چطوریه ولی می‌دونم در حال حاضر اصلا اوضاعم خوب نیست..:) منتالی، تحصیلی، فمیلی، فردی...

277|شاید باید جلوی غریبه‌های هم‌کلاسی گارد نداشته باشم؟

قبلا هم تو چنل یه چیزایی نوشته بودم راجع به اعتماد‌ به نفسی که دانشگاه می‌طلبه و من به اندازه کافی انگار ندارمش!:)

یه طوریه انگار وقتی شرایط جور باشه و همه چی وقف مرادم باشه خیلی خوشحال و هآی مسیر خونه رو میام ولی خب همیشه که اوضاع روال نیست، نه؟ اون موقع ها اصلا اعتماد به نفس ندارم!...خودمو می بازم انگار...اون حس خوبه دود می‌شه می‌ره هوا!

حالا اینکه معنی خوب و بد تو پاراگراف بالا چیه، بماند...

اعتماد به نفس باید از خودم باشه نه چیزای بیرونی‌ای که شاید یه‌سری روزا باشن و باقی روزا نه...:) باید به‌دستش بیارم...دوزی بیشتر از قبل می‌طلبه...قبلا هرروز بیرون نبودم اونم تو محیط های این شکلی و انقدر تنها تو جامعه های بدون آشنا تو زمان طولانی قرار نگرفته بودم...

از ویوی کتابخونه خالیِ دانشگاه و آخرین هفته ترم سه بمونه اینجا یادگار :
{ کلیک } { کلیک }

276|IDC

کاش واقعا میتونستم اهمیت ندم! برای همیشه اهمیت ندم...

275|برنامه ریزی برای امتحانات ترم دانشگاه به روش رایحا

10 روز دیگه، سه هفته‌ای قراره توش به کافئین، شب بیداری و اضطراب روی بیارم شروع میشه! 24 دی اولین امتحانمه و 10 بهمن آخریشه. این ترم حقیقتا عجیب گذشت، مخصوصا برای من! برنامه های دانشگاه بخاطر اعتصابات و تعطیلی های آلودگی هوا و حتی برف! (دانشگاه ما علاوه بر آلودگی هوا به دلیل برف هم تعطیل میشد:دی) کلا بهم ریخت! در حدی که فرجه‌ای که همیشه بهمون می‌دادن(یه تایمی که کلاسا تموم شده و تا شروع امتحانات وقت هست) رو هم حذف کردن! امتحانات هم به‌جای دوهفته تو سه‌هفته برنامه‌ش ریخته شد! (حتی اون فاصله‌ی بین ترم پاییز و زمستون هم کم کردن) خلاصه اینکه تا آخرین هفته‌ی قبل شروع امتحانا، تو راه دانشگاهم و همچنان درگیر تحویل پروژه و میانترم:) تصمیم گرفتم این 9 روز باقیمونده تا شروع امتحانات رو برای خودم فرجه در نظر بگیرم و درکنار دانشگاه، برنامه ریزی کنم و بخونم چون این ترم به فنام! احتمالا میشم اولین دانشجویی که 30 واحد فیکس رو افتاده🤦🏻‍♀️ روشی که برنامه ریختم 6 گام داره:

1. تاریخ نهایی همه امتحانات رو از سایت دانشگاه دربیار و به ترتیب روز و ساعت پشتِ‌سرهم بنویس.{ کلیک }

2.وضعیتت توی هر درس رو ارزیابی کن (خوب، نرمال، بد) { کلیک }

"خوب": یعنی سرکلاس بودی و قشنگ فهمیدی. "نرمال": یعنی همون شب امتحان براش کفایت میکنه یا اینکه زمانی که خود دانشگاه برای امتحانش گذاشته کافیه مثلا درسای عمومی و معارف یا درسایی که استاداش آسونتر میگیرن و بانک سوال میدن. "بد":یعنی سرکلاس گوش ندادی، نفهمیدی مباحثیشو یا تایمی که دانشگاه براش گذاشته کافی نیست. درسایی که تو یه روز چندتا درس باهم امتحان داری هم میتونن جزو این دسته باشن.

تو این مرحله باید آمار دقیق کم و کاستی های جزوات هر درس و منابعی که امتحان ازشون میاد و اطلاعات(چند نمره بودن امتحان پایانی، زمان تحویل تکالیف آخرترم و ..) رو در بیاری و با پرسیدن از بقیه دوستها و همکلاسیات کامل کنی.

3.درسهایی که فرجه ای که خود دانشگاه براش گذاشته کافیه یا ما توشون خوبیم رو کنار میذاریم (اونایی که تو گام دوم "خوب" و "نرمال" ارزیابیشون کردیم)

4.درسهایی که فرجه ی دانشگاه براشون خوب نیست یا وضعیت ما توشون خطریه رو مینویسیم.( "بد"ها تو گام دوم)

5.روزهای باقیمونده تا شروع امتحانات رو به صورت عمودی پشت سر هم مینویسیم و درسهای شماره 4 رو توشون جا میدیم. { کلیک }

6. نوشتن نقشه راه هر درس { کلیک } اول عکس رو ببینید بعد توضیحات رو بخونید.

برای هر درس یه برگه اختصاص میدیم و بالاش اسم درس رو مینویسیم+تاریخ امتحان+ تاریخهایی که تو گام 5 مشخص کردیم(که قراره اون روزها اون درس رو بخونیم). فصل‌ها یا بخش‌هارو مینویسیم. به وضعیتمون قبل خوندن و بعد خوندن، از 5 نمره می‌دیم.وقتی هر فصل یا قسمت رو خوندیم جلوش تیک میزنیم.

پشت هر برگه هم میتونی خلاصه نویسی اون درس در یک صفحه برای امتحان رو بنویسی.(به روش کرنل{ کلیک })

درآخر یادتون نره که عمل کردن مهمترین چیزه! زیاد روی برنامه ریزی تمرکز نکنین.وقتی کلیات ماجرا دستتون اومد که باید چیکار کنین، اهمالکاریو بذارین کنار و انجامش بدین...نذارین برنامه ریزی باعث بشه که فقط خیالتون راحت شه که یه برنامه ای هست و بالاخره میخونید! مثل من نباشین😅😂

274|کریسمس با وایب هاگوارتز در لابی دانشکده فنی

این روزها به شدت دیر از خواب بیدار میشم. ساعتای 11 اونم تازه با زور مامانم که با یه پارچ آب میاد بالای سرم و تهدید میکنه(واقعا پارچ آب رو میاره!) زود بیدار شدن هم تو اهداف آذرم بود و هم دی! ولی فقط در حد هدف باقی میمونه! کتاب "باشگاه پنج صبحی ها" رو از کتابخونه قرض گرفتم و الان صفحه 110 ام:) نمیدونم خوندنش اصلا کمکی میکنه یا نه چون جزو کتابهای زرده ولی خب حداقلش وقتی آخر دی دارم اهدافمو چک میکنم میتونم یه حس نسبی خوبی داشته باشم که یه تلاشی کردم براش! یه چیز بی ربط: هروقت دیدید نیم فاصله ها رو رعایت نکردم بدونید پست رو با لپ تاپ نوشتم!

امروز 7.5 پاشدم چون قرار بود بریم دانشگاه برای جبرانی کلاس دینامیک ولی کنسل شد:دی علیرضا سر صبحی اعصابمو به شدت بهم ریخته بود درحدی که ترجیح میدادم یا از اتاق برم بیرون و بزنمش (که خب اونم در مقابلش دهنمو سرویس میکرد و بیشتر روزم خراب میشد) یا اینکه تو اتاق سردم بمونم و Wednesday ببینم! که خب در نهایت تصمیم گرفتم گزینه ی هیچکدام رو انتخاب کنم و درحالیکه از بیرون برفی که داشت میبارید رو میدیدم سه تا لقمه ناگت گرفتم، تو تراول ماگم چایی ریختم و الان کتابخونه ام! ( بهترین تصمیمی که تو آذر گرفتم خرید تراول ماگ و تمدید عضویت کتابخونه بود)

میخوام یه پست در راستای نحوه برنامه ریزیم برای امتحانات ترم بنویسم و اگه خدا بخواد بعد چند هفته تلف کردن وقتم به بدترین شکل ممکن، یکم درس بخونم که این ترم وضعیتم از هر برهه ی دیگه ای خطری تره! شوفاژ اتاقم سه هفته ست که خراب شده و مجبورم بیشتر روز رو تو هال باشم و خب اینطوری هیچ کاری نمیتونم بکنم حتی خوبم نمیتونم وقتمو تلف کنم!

+همین الان صدای کوبیده شدن برف به شیشه طبقه دوم کتابخونه قطع شد و نور از پنجره های بالای سرم تابید روی میز:) حقیقتا اکلیلی شدم^^سه ماه اخیر تنها جاهایی که رفتم دانشگاه و کتابخونه بوده و هردوشون بهم حس هاگوارتز میدن! اون روزهایی که دانشگاه از برف پوشیده میشد، دانشکده فنی و درختاش کاملا حال و هوای کریسمس هاگوارتز رو داشت! در ورودی کتابخونه و ویوش هم بهم وایب سالن مطالعه خوابگاه دختران گریفیندور رو میده:)

273|وز حاصل عمر چیست در دستم؟ هیچ!

آذر هیچی ننوشتم...سرم به شدت شلوغ بود و هست...یه جایی از زندگی وایسادم که خودمم نمی‌دونم دارم دقیقا چیکار می‌کنم، انگار خودم رو اواسط آبان توی ایستگاهی نزدیک میدون آزادی جا گذاشتم! انگار وسط یه بزرگراه چندلاینه راکد وایسادم و نمی‌تونم جلوی تغییراتی که با سرعت از کنارم رد می‌شن رو بگیرم...شاید هم منتظرم تا یکی از تغییرات زیرم نکرده به خودم بیام و از وسط بزرگراه خودم رو بکشم کنار...

صدای پادکست رادیو هیچ تو گوشم می‌پیچه و من با خط‌کش دارم هفته جدید رو توی بولت ژورنالی که آخرین باری که بازش کردم چهارشنبه عصر تو کتابخونه چند دقیقه قبل از تماس بابا { کلیک } بود، رو می‌کشم. چند دقیقه بعد از بی‌وقفه نوشتن، وقتی به صفحات خط خطی شده نگاه می‌کنم ذهنم دیگه آشفته به‌نظر نمی‌رسه..شاید این بولت ژورناله که منو رسم می‌کنه و من تا الان به اشتباه فکر می‌کردم این منم که می‌کِشمش!

بنگر ز جهان چه طَرْف بربستم؟ هیچ، وَز حاصلِ عمر چیست در دستم؟ هیچ، شمعِ طَرَبم ولی چو بنشستم هیچ، من جامِ جَمَم، ولی چو بشکستم، هیچ!{ کلیک }

Read more:)