167| کراشِ کرونایی

صبح ساعت ۸ رسیدیم.حس میکنم  جاده هم دلش برام تنگ شده بود:)هرچی نباشه همه ورژن های این ۱۸ سال منو دیده:)

امروز رو یکم ریلکس کردم ...بابا بساط کباب و به راه کرد...سریال دیدم و کتاب خوندم:) ولی حس میکنم اوضاع روحیم رو به راه نیست:) اون استرس لعنتی کنکور که رفته بود انگار دوباره برگشته و داره بهم سلام می‌کنه:)

حس میکنم اعتماد به نفس قدیم رو ندارم...

نیمچه کراشم کرونا گرفته و متاسفانه تو این تایمی که اینجاییم نمیشه ببینمش 😂😐 قبل اینکه بیایم کلی برنامه چیده بودم که ایندفعه مثل دفعه قبل جلوش سوتی ندم:)

+مامان واسه فردا صبح کله پاچه بار گذاشته و من به شدت منتظرم فردا شه😍 (وی برعکس دوستاش عاشق کله پاچه ست:دی)

166| آهنگ های مورد علاقه بابا

چمدونم و بستم:)

بابا گیرم آورده الان مجبورم برای بار هزارم فلششو با آهنگ شمالی و آهنگ های حجت اشرف زاده پر کنم:)) یه سی دی هم هنگامه و گوگوش قبلا ریختم و با این تفاسیر زیاد نباید به هنرنمایی فلش خودم امید داشته باشم:)

استقلال الان بازی داره و یک هیچ جلوییم😎💙

+میگن تظاهرات شده ، اینور که خبری نیست اونور چخبر؟

165|گروه خونی +O و استرسهای بعدکنکور

امروز جواب آزمایش خونم اومد و خب گسس واات؟:) من در آستانه 18 سالگی تازه فهمیدم گروه خونیم نه تنها A و AB نیست بلکه Oمثبته :)) خلاصه که این حجم از اطلاعاتی که از خودم دارم واقعا ستودنیه:/ بقیه فاکتور ها هم همه اوکی بودن:) برخلاف تصوری که داشتم مشکل تیروئید پرکار هم ندارم^^ 

امشب حرکت میکنیم سمت رامسر و خب واقعا نمیدونم بابا داره چیکار میکنه:) هرچی هم میگم مجوز نگرفتی میگه:"تهش برمون میگردونن دیگه :)" وی هنوز چمدونشو نبسته:) 

مثل اینکه تو همین هفته ها نتایج اعلام میشه و واقعااا از هیچ لحاظ آمادگیشو ندارم:) به هیییچ عنوان:) فقط امیدوارم اگه رفتیم شمال تو اون تایم اعلام نشه:)

+خیلی از وقتها به سرم میزنه که درمورد یه چیزی بیام و اینجا بنویسم ولی وقتش نیست! از چه لحاظ؟ مثلا فکر میکنم اون موقع , تایم خوبی برای انتشار اون مطلب نیست و موودم یه چیز دیگست! یا اینکه هنوز کامل راجب اون چیزی که میخوام بنویسم اطلاعات کسب نکردم/ تجربش نکردم! پس میام اینجا تو سری" پست های موقت وبلاگ" راجبشون مینویسم که یادم باشه بعدا بیام و راجبشون پست بذارم:) الان یه عالمه چیزمیز هستن که نصفه نیمه نوشته شدن ولی هیچوقت پست نشدن:)

++از اینکه تگ کنکور جزو تگ هاییه که پستهای زیادی رو به خودش اختصاص داده خوشم نمیاد:) ولی دائما یکسان نماند حال دوران :)

164| مروارید

یه زمانی هم وقتی بچه بودم دلم میخواست اسمم "مروارید" باشه و همش به مامانم میگفتم چراا اسمم مروارید نیستت؟ حتی برنامه ریزی کرده بودم وقتی بزرگ شدم اسممو عوض کنم بذارم مروارید:) خب ریحانه ی 8 ساله من از 9 سال بعد مزاحمت میشم راستش تو چند سال دیگه عاشق اسمت میشی و حتی اسم دخترتم نمیخوای بذاری مروارید چه برسه به خودت :) بکش بیرون از این اسم:)))انقدرم مامانتو اذیت نکن :/ 

اوضاع کرونا تو تهران دوباره اوج گرفته...همکارای مامان اکثرشون کرونا گرفتن و اون یه هفته مرخصی که گرفته بود کنکله:) مجوز ها هم باطل شده...تا دوشنبه هفته بعد همه مشاغل تعطیلن :)...و این یعنی برنامه شمال هم میپره و من همچنان اینجا اسیرم:)

کتاب "تکه هایی از یک کل منسجم" رو شروع کردم:) بعد خوندن هر قسمتش فکر  میکنی داری خلاصه جلسات تراپیستت رو میخونی:) ولی کتابیه که باید طی چند ماه خونده بشه و کنارش باید کتابهای دیگه ای رو هم شروع کنم.

+این قسمت حذف شد:)

163| در باب ارزش خانواده و فصل سوم Skam

امروز فصل سوم Skam رو هم تموم کردم:) من هموفوب نیستم و نبودم ولی با دیدن این فصل کلا نظرم تغییر کرد به همه چی :) حس میکنم خیلی فرهنگ سازی درست حسابی بود و اگه واقعا تو نروژ همین مدلی که تو سریال نشون داد, با این قضیه رفتار میکنن آفرین بهشون:) کلا شخصیت های سریال همشون مشکل اساسی خانوادگی دارن.حس میکنم نصف بیشتر مشکلات روحی شونم بر میگرده به همین موضوع خانواده!:)

اگه تا قبل این معتقد بودم که زندگی آینده خیلی بستگی داره به اینکه چطوری خانواده تشکیل می‌دیم و کی رو واسه باقی عمر با چه شرایطی انتخاب میکنیم الان معتقدم نه تنها زندگی خودمون خیلی تحت شعاع این تصمیم قرار میگیره بلکه زندگی آدمهای دیگه ای رو هم تحت تاثیر قرار میده که مهم‌ترین‌شون بچه هایی ان که حاصل این ازدواج و تصمیمن؛)

خلاصه که اگر روزی خواستیم از این تصمیما بگیریم فقط به خودمون فکر نکنیم:)

+فصل آخر رو دانلود میکنم تو شمال ببینم(اگه تا اون موقع نبینم البته😂) موضوع فصل آخر اسلامه و به شدت منتظرم ببینم چطوری جلوه ش دادن:) تا اینجا که صنعا(دختری که مسلمونه تو سریال) به شدت عاقل و مهربونه :)

162| رسیدن به وادی حیرت

حس میکنم الان تو یه نقطه ای از زندگیمم که اگه یکی ازم بپرسه موزیک مورد علاقت یا کتاب مورد علاقت چیه؟ هیچی نمیتونم بگم:) حس میکنم باید یه عالمه بیشتر کتاب بخونم از ادبیات های کشورهای دنیا...یه عالمه بیشتر موزیک گوش کنم از زبانهای مختلف:) حس میکنم تا آخر عمرم هم نتونم به این سوالا با اطمینان جواب بدم! چون یه عالمه کتاب موزیک و... خفن تر وجود دارن که من گوش ندادم یا نخوندمشون!:))) این حس نااطمینانی و ندونستن با اون حسی که چند سال پیش وقتی هرسال یه عالمه کتاب میخوندم و حس میکردم" اکثر کتابهای خوب رو خوندم!!" خیلییی متفاوته:) هرچقدر هم که بیشتر میخونم بیشتر حس میکنم که نمیدونم!:) البته اینکه امسال کنکور دست و پامو بسته بود هم موضوع مهمیه:)

به بلاگفا سوای جوری که دفترخاطراتمو دوست دارم,عشق میورزم! دفتر خاطراتم همه چیزو بدون افکت داره با خودش حمل میکنه:) ولی اینجا همه چی از یه فیلتر رد شده و حتی پستهایی که از ناراحتی هام نوشتم هم انقدر محتاط نوشته شدن که بعضی هاشون رو تا وقتی نرم تو دفترخاطراتم همون تاریخ رو بخونم کامل کامل یادم نمیادجریانشو! علاوه بر اون هم عکس و فیلم و لینک مطلب ها هم به پستها سنجاق شدن :). جوری که جواب کامنتها رو دادم هم برام یادآور حسهای اون لحظه هاست!:) چه خوبه که دارمش و دارمتون, نه؟

+قبلا سایت پلی فریز رو خیلیی دوست داشتم :) یه عبارت یا کلمه رو سرچ میکردی و برات یه عالمه فیلم و سریال که همون چیزی که سرچ کردی توش استفاده شده رو می آورد. { کلیک } اون قسمت پایین میتونین عبارت مورد نظرتونو سرچ کنین:) من یه مدت برای تلفظ کلمات هم ازش استفاده میکردم :دی

 الان با سایت گنجور آشنا شدم که کلمه یا عبارت دلخواهتو میزنی و یه شعر از شاعرای خفنمون در باب اون عبارت میابی!:)

++با اینکه تو چنل راجع به بازی دیشب اظهارتظر کردم ولی دلم نمیاد دوباره اینجا نگم چقدررر خوشحالم از بردن دوباره تیممون تو جام حذفی^^😌واقعا استقلال عشقهه:)💙من اون "اووو عههه اوو عه" های توی رختکن ,بعد بازی رو عاشقم😍سر پنالیتیا خیلی حرص خوردیم. سید حسین جهت همه توپا رو تشخیص میداد و نگرفتنشون حرص میداد منو:) حداقل لک همه جهت ها رو تشخیص نمیداد ( خلاف جهت گل میخورد:دی) و خب پرسپولیسیا کمتر حرص میخوردن :) خیلی دارم سعی میکنم کری نخونم :دی الان این کری حساب نمیشه که ؟:)😎

161| آزمایش خون و روز اول کارآموزی

صبح بابا ,منو مامانو رسوند بیمارستان.من تو دفتر مامان نشستم و خاطراتمو نوشتم و مامان رفت بخش و تحویل گرفت . رفتیم آزمایش خون بدم و خب واقعا شرمسارم که با این سن  از آزمایش دادن , به سان بچه ای دوساله,میترسم:)

تکنسین آزمایشگاه به سختی رگ پیدا کرد وبرای منی که داشتم التماسش میکردم سوزنشو بهم نشون نده ,با تاسف سرشو تکون میداد :)

بعدشم فشارم رفت رو 8.5 و نزدیک بود مثل دفعه آخری که علیرضا موقع آزمایش خون غش کرد ,حماسه بیافرینم:) بنده خدا مامانم اسیر شده از دست منو علیرضا با ترس شدیدمون از سوزن😂

یکم که حالم خوب شد , از بیمارستان رفتم دفتری که قراره به عنوان کارآموز کار یاد بگیرم و استارتشو زدم :دی حس بی تسلطی خاصی دارم و حس میکنم تا بخوام روی سیستم مسلط بشم کار میبره:) باید یه مانتو شلوار اداری هم بخرم:) 8 تا فیلم آموزشی هم هست که تا شنبه باید ببینمشون:)

+ورژن تصویری این پست رو در چنل تلگرام دریابید :دی

160| یک عدد ترسو که دلش نمیخواد آزمایش خون بده:)

فردا قراره آزمایش خون بدم و خب این میتونست یه موضوع طبیعی باشه اگه من انقدر ازش نمیترسیدم:) آخرین باری که آزمایش خون دادم 6_7سال پیش بود :) و من حتی دقیق نمیدونم گروه خونیم Aمثبته یا AB :) امیدوارم آبروی مامانو نبرم فقط😂

شنبه رفتم دکتر پوست و مو _چون عمیقا حس میکردم موهام دچار ریزش مو شدن:)_ خانم دکتر باهام موافق نبود. بنظرش خیلی هم وضعیت موهام خوب بودن و ریزششونم طبیعیه:)

برای اولین بار خودم تنهایی رفتم داروخانه و قرصهای تقویتی دکتر و گرفتم که خودش به خودی خود یه پیشرفت به حساب میومد. (البته من از 12 سالگیم کلاسهامو تنهایی میرفتم ولی تاحالا خرید هایی مثل رفتن به داروخانه یا اوکی کردن وقت دکتر رو تنهایی انجام ندادم)

به شدت دلم استقلال و مستقل شدن میخواد:) مامان هنوز هم حس میکنه اون بیرون گرگ هایی در کمین منن و من هنوز اون بره کوچولوییم که باید ازش مراقبت کنه و تا حد امکان کلی نگرانش باشه! ولی خب باید طرز فکرشو عوض کنه:) چون نه جامعه اون جنگلیه که مامان ازش حرف میزنه و نه من اون بره ایم که اونا فکر میکنن:) 

تا فصل سوم سریال skam رو دیدم ^^ خب من عاشق شخصیت نورا شدم:) موقع دیدن تریلر های سریال فکر میکردم عاشق ایوا و کریستوفر بشم ولی واقعا نورا همون شخصیتیه که به شددت ایده آله:) اوایل فصل دو واقعا بنظرم ویلدا یه دختر احمق بود ولی الان اونقدرا هم احمق نیست:) یه اکیپ 5 نفره ان که خب نورا و ایوا بیشتر باهم صمیمین:) اگه دنبال یه سریال تینیجری بودین که ژانرش اجتماعی باشه,حتما ببینینش:) بنظرم اونایی که 13Reason Why رودوست داشتن اینو هم دوست میدارن^^

راستی کتابی هم که شروع کرده بودمو تموم کردم. بیشتر شبیه این بود که دارم یه فیلم عاشقانه که نمره IMDb ش 6.5 عه رو میخونم:) درکل رابطه ای که بین اولیور و هدلی توی هواپیما شکل گرفت و به مراسم عروسی و ختم توی دوتا کلیسای متفاوت لندن ختم شد دوست داشتنی بود:)  {اسم کتاب: احتمال عشق در نگاه اول} دلم میخواد یه مجموعه رو شروع کنم:) مثل سری کتابهای "ارباب حلقه ها" که همیشه دلم میخواست بخونمشون:) شاید پست بعدی بیام و راجع به این بنویسم که شروعش کردم!:)

+تازگیا نمیدونم چی بنویسم! بنظرم روزمرگی های فعلیم ارزش نوشتن ندارن:)

159| اندر احوالات این روزها

نزدیک خونمون یه کتابخونه تقریبا بزرگ و خیلی خوب هست که از کلاس نهم اونجا عضو بودم.برای بچه های بالای 18 سال که دانشجوان (اگه دانشجو نباشن باید مصاحبه کنن) کارت ستاره دار میده که خب از کارت معمولی بهتره. بهترین مزیتشم اینه که بهت میز و کمد میدن,اجازه استفاده از پارکینگ و حیاط خلوت کتابخونه رو هم داری:) 

من تا شهریور 18 سالم نمیشه:( امروز زنگ زدم شرایط تمدید کارتمو بپرسم که فهمیدم فعلا فقط میشه کتاب قرض گرفت و کارتمو هم همینجوری تا آخر شهریور تمدید کرد:) خلاصه که آیم هپی^^

دوتا سریال شروع کردم. یکیش skam که 8 تا ریمیک داره و من اینو نمیدونستم:/ ( یعنی 8 تا کشور ساختنش) دو اپیزود اولشو ورژن نروژیشو دیدم و بقیه فصل اولو ورژن فرانسویش:/ بعد فهمیدم جریان چیه😂 خلاصه که الان دارم دوباره فصل یکو با ورژن نروژیش میبرم جلو ^^ یه چنل خوب هم یافتم که همه قسمت های همه ورژن ها رو گذاشته. تصمیمم بر اینه که اول ورژن نروژیشو کامل ببینم(چون اولین Skam ماله نروژ بوده بعد بقیه کشورا ساختنش) بعد برم فرانسویشو هم ببینم(چون ورژن فرانسویش مثل اینکه نسبت به بقیه بهتره و چند تا فصل هم خودش اضافه کرده) خلاصه که اینطوری...

دیروز تو فروم ها یکم راجب انتخاب رشته گشتم و گیج شدم :)راجع به اینم باید بیشتر بگردم و فقط به چند تا رشته خاص نگاه نکنم...

راستی بولت ژورنالمم دیروز درست کردم , فیلمش تو چنله :)

یه کتابم شروع کردم که فکر کنم امروز تمومش کنم.  زبانم رو هم یه فکری باید به حالش بکنم(آخرین ترمی که رفتم تابستون سال پیش بود)

بابا هم یه سری کتاب بهم داده که شامل "دوتا کتاب ICDL و یه کتاب قانون+چند تا فیلم آموزشی"میشه که اونا رو هم باید بخونم چون برای کاری که احتمالا قراره این تابستون شروع کنم لازمه.

آخر ماه میریم شمال و من باید تا اون موقع خیلی چیزا رو سر و سامون بدم...میدونی قبلا فکر میکردم کنکورمو بدم میتونم یه عالمه تو سوشال مدیاها بگردم ولی الان واقعا فقط اعصابمو خورد کرده. حس میکنم دوباره قراره تحریمش کنم. همه نوتیفیکیشن ها رو خاموش کردم:)

158| اگر یک پسر 15 ساله داشتم

من اگه یه پسر هم سن علیرضا داشتم(یا اینکه یه پسر هم سن علیرضا بودم) میفرستادمش بره مکانیکی یاد بگیره چون واقعا حرفه خیلی ی ی کاربردی و خوبیه :) از بیست چهاری تو اینستا بودن , همش پابجی بازی کردن و عذاب دادن خواهرشم بهتر بود:)

157| به کجا تعلق دارم؟

من متولد تهرانم و کل عمرم رو تهران زندگی کردم از همون اول اول:)) مامان و بابام متولد شمالن و هردو تا 18 سالگی شمال زندگی کردن و از 18 به بعد برای دانشگاه اومدن تهران. خلاصه کار گیر آوردن,ازدواج کردن و ساکن شدن:) هیچوقت نمیدونستم ماله کجام! تو تهران که حرفی میشد و میخواستیم بگیم اهل کجاییم میگفتم:"شمال!" تو شمال هم از اونجایی که مامان و بابام ماله دو تا استان جداگونه شمالن ! یا بهم میگفتن "دختر تهرانی!" یا اینکه اقوام مادری منو از آن شهر پدری میدونستن!:) هیچوقت مثل کازین* هام! نتونستم خودم رو متعلق به شهر خاصی بدونم و بهش تکیه کنم! ولی این روزها حس میکنم به شدت به تهران تعلق دارم! مگه شهری که بهش تعلق داری چیزی به غیر از اینه که اونجا بدنیا اومده باشی, زندگی کرده باشی و دوست پیدا کرده باشی؟ من یه جایی از قلبم همیشه متعلق به تهران و شلوغی های خیابوناشه! یه جایی از قلبم همیشه گیر خیابون ولیعصر منتهی به تجریشه! من همیشه عاشق میدون انقلاب میمونم! بنظرم آدمها متعلق به جایین که دلشون اونجاست!:) درسته که شمالو دوست دارم ولی بهش تعلق ندارم! شمال انگار مادربزرگیه که منو به عنوان نوه ش پذیرفته و تهران پدرو مادرمه!:)من تو سه تا استان مختلف سالها سرگردون بودم که "خب بالاخره من به کجا تعلق دارم؟"

اگه بتونم دوباره انتخاب کنم که مامان و بابام ماله دو تا استان جداگونه نباشن یا اینکه هردوشون کلا تهرانی باشن! انتخابم همچنان چیزیه که الان هست! چون الان تقریبا با سه تا فرهنگ مختلف آشنام(درسته که کشور یکیه ولی هر استان و حتی هر شهر!فرهنگ متفاوت خودشو داره!) من به همین واسطه جاهای بیشتری رو دیدم ,با آدمای بیشتری آشنا شدم,زبانهای بیشتری یاد گرفتم,تجربه های جدیدی رو کسب کردم:))) پس اصلا از این وضعیت ناراضی نیستم . خیلی هم خوشحالم:)))

* اینجا واقعا کلمه cousin جامع تر بود :دی (من یکم دیگه اینکارامو ادامه بدم فردوسی میاد خفتم میکنه:دی)

+ یکی از چیزهایی که بهش اشاره نکردم و از مصائب شهرهای کوچکتره:) اینه که"همه به کار هم کار دارن و از اتفاقات زندگی هم باخبر میشن." واقعا حوصله همچین چیزیو ندارم:))

156|در حال کد نویسی یک ماه آینده

بازی های کامپیوتری رو دیدید؟ یا کلا هر برنامه ای باز میکنیم:) همشون قبل از هر چیز,کدنویسی شدن تا بتونن مورد استفاده مون قرار بگیرن...منم باید کدنویسی بشم...انگار نمیتونم بدون برنامه شروع کنم به لذت بردن! واسه همین همش از بولت ژورنال میگم...دیروز تا اومدم درستش کنم راپیدم تموم شد:( امروز رفتم راپید و روان نویس خریدم ان شاالله که زودتر کدنویسی تابستونمو تموم کنم😂💙

155|فارغ التحصیل رشته لیست نویسی از هاروارد

یکی از علایقم لیست کردن چیزهای مختلف و به اشتراک گذشتنشون با بقیه ست و همینطور خوندن لیست های بقیه:) اگه "لیست نویسی" یه رشته بود من از هاروارد پذیرش میگرفتم:)

+وی علاوه بر اینکه یه دفتر مختص لیست نویسی داره تو نوت گوشیشم هم یه عالمه لیست درست کرده :)

154|روزی که گذشت

کارهای امروز:

1.درست کردن ژله نوشابه ای( مامان خونه نبود .نتونستم ظرف شیشه ای برای ریختن ژله بیابم و از دیس استفاده کردم😂) { کلیک } یه جوری عکس گرفتم معلوم نباشه تو چی ریختمش😂

2. بسته م رسییید😍 { کلیک } { کلیک }

3.اتاقمو اندکی گردگیری نموده و مرتب کردم.(البته فقط اندکی! زیر تخت و داخل کمدا مونده😪)

4.لیست صفحاتی که نیاز دارم برای بوژو رو نوشتم که فردا دیگه تمومش کنم.(قرار بودم امروز تمومش کنم:///)

153| در وصف خونه های قدیمی تهران

خونه های قدیمی همیشه یه حس خیلی خوبی دارن:) من خیلیی دوسشون دارم ولی خونه های قدیمی تهران و یه جور دیگه:)بین زندگی کردن تو یکی از بهترین برج های تهران یا یکی از خونه قدیمی های تهران گزینه دوم و انتخاب میکنم:))) حتی فکر کردن بهشم قشنگه:) فکر کن ! تو یکی از پرجمعیت ترین و شهری ترین شهرهای ایران تو یه خونه با معماری قدیمی و یه حیاط باصفا داشته باشی😍 

بغل ساختمون ما یه ملک قدمیه با یه حیاط خیلییی بزرگ و درختای بلند و خونه ای قدیمی با استخر:)) که یه خونه جدید هم تو همون حیاط ساختن:) البته اون ملک ماله یکی از وزراست:)))

چندروز پیش که با بابا داشتیم برمیگشتیم خونه از کنار یه خونه قدیمی رد شدیم که درش باز بود و داشتن یه کارایی میکردن :) اون موقع زیاد توجهی نکردیم و بابا گفت ملک شخصیه:) اما امروز که با مامان داشتیم از همونجا رد میشدیم. دوباره درش باز بود. من و مامانم که عاشق خونه های قدیمی تهران:) یه سرکی کشیدیم و دیدیم انگار میشه رفت تو!:) و خب فهمیدیم که اونجا رو تبدیلش کردن به یه مکان عمومی و شده بوستان^^ یکم تو حیاطش قدم زدیم و من کلیی ذوووق کردم^^ بالاخره داخل یکی از خونه های قدیمی داشتم قدم میزدممم^^ خود خونه رو هنوز بازسازی نکرده بودن:) نمیدونم میخوان به چه عنوانی خونه رو بازسازی کنن؟ ولی بنظرم اگه تبدیلش کنن به کتابخونه یا کافه کتاب خیلیی خوب میشه :) خیلیییی:))))) میتونه تبدیل شه به پاتوقم:)))

+دلم میخواد پول دربیارم:) آی وانت جاااب:)))

++خیلیییی نیاز به برنامه ریزی دارم:) فردا مهمترین کارم درست کردن بولت ژورنال خواهد بود:)

152|کوتی که توسط صاحب توییت فیو زده شد

بیاید یه چیزی رو بهتون بگم:)) شروین تو توییتر کوتمو لایک کرد:)))))) وقتی رفتم تو توییتر نوتیف و دیدم از ذوق مردم:)

+دو سال پیشم با اکانت مامانم براش تکست یکی از فری استایلاشو (که تو دفتر سیاهبرگم نوشته بودم) فرستاده بودم,برام دو تا قلب فرستاده بود:)

151|روزهای رهایی:)

بالاخره امروز نشستم کامنتها رو تایید کردم^^ 6 صفحه کامنت بود:)) واقعاااا از مهربونیتون ذوق کرده بودم بچه ها:) یه معذرت خواهی هم بهتون بدهکارم که انقدر دیر تایید کردم:) خودم از اینکه یکی کامنتهاشو دیر تایید کنه به شدت بدم میاد:))) و الان خودم یکی از اونا شدم:))

دیروز رفتم کنکور زبان دادم و برخلاف ریاضی هییییچ استرسی نداشتم:) حتی شب قبلشم تا 1.5 صبح بیدار بودم :) صبح با مامان رفتیم حوزه آزمون {کلا حوزه کنکور های منطقه ما دانشگاه خوارزمی بود:) البته یکی از بچه های کلاسمون ریاضیشو افتاده بود امیرکبیر زبانشم دانشگاه تهران:)) کلییییی فحش خورد ازبقیه که انقدر خوش شانسه:)}کنکور زبان و مثل یه آزمونی که خیلی هم مهم نیست دادم:) واقعا خیلی سر این آزمون ریلکس بودم:) البته تخصصی های زبان سخت بودن چون نخونده بودیم دیگه:)

با چند نفر از بچه ها تا یه جایی اومدیم. من و حانیه رفتیم کافه:) گل و گیاه های کافه ش خیلییی کیوت بودن😍 یه نیم ساعتی نشستیم و کلیییی حرف زدیم:) یه عالمههه:) از حرفهایی که منتظر بودیم کنکور تموم شه تا بهم بگیم از برنامه هامون و سردرگمی هامون:) 

یه عالمه چیز میز هست که میخوام بخرمشون^^ دیروز از کیوسک نت سفارش دادم بعضیاشونو و الان به شدت منتظرم تا پستچی برام بیاره^^ ولی بیاید به این که:" انتظار کشیدن برای رسیدن پستچی" یکی از بهترین انتظارهاست ایمان بیاریم:دی

دیشب یه داستانی که فکر کردم بدون هیچ تلاشی خودش تموم شده خفتم کرد:/ باید به اون هم رسیدگی کنم :))) تازه خواب دیدم نتایج اومده و من حتی مهندسی آبیاری گیاهان دریایی رودهن هم قبول نشدم:/// با وحشت از خواب پاشدم  کلی خداروشکر کردم که خواب بود:/

امروز هم با مامان رفتیم آرایشگاه:) موهامو مصری فانتزی کوتاه کردم و فرشون کردم^^ ابروهامم مرتب کردم:دی موقع برگشت اومدیم بستنی قیفی بگیریم , به محض اینکه پسره خواست بستنی رو بریزه رو نونش,برقا رفت:))) شانس :))))

یه عالمه کار برای انجام دادن دارم که نمیدونم باید از کجا شروع کنم:) نیاز دارم هرچه زودتر بولت ژورنالمو دوباره راه بندازم:دی

150|در حال تکمیل لیست"کارهای بعد کنکور"

هلوووم علیکمم^^ ( فردوسی آیم ساری:)

دیدین چه خوش قولم؟ 12 خرداد رفتم دقیق 12 تیر اینجام^^دلم برا پست گذاشتن تو وبلاگم تنگ شده بود:) واسه جواب کامنتا رو دادن:) واسه خوندنتون:) {به روم نیاریدکه  سرجمع یه ماه دور بودم😂💙)

دو هفته قبل کنکور جهنم مطلق بود:) 1."نتایج نهایی ها" به شدت رو مخ:) البته همه درسها رو از یه حدی که زیادم بد نیست بالاتر شدم:) یه بیستم داشتم (دقت کنید فقط یه دونه😂) قبل اون هم 2."نتایج کنکور های قبلی که تخمین رتبه میزدم :)" 3."دوری از مامانم"(که یه هفته مجبور شد بره پیش مامان بزرگ:)خدایی فکر نمیکردم انقدر بهش وابسته باشم!:) همه اینا باعث شد خانواده دو هفته پر از استرس +گریه های شدید رو شاهد باشن:) علیرضا که کلا داشت دعا میکرد زودتر کنکور و بدم و معتقد بود دارم به یه مرزی از اسکولیت میرسم که دیگه هیچکس امکان نداره بتونه باهام رقابت کنه:) و در کمال تعجب واقعا خودمم باهاش موافق بودم:))) دلم نمیخواست با هیچکس جز خانواده ام ارتباطی داشته باشم چون بقیه ناخودآگاه باعث میشدن حالم بدتر شه:) تصور فضایی که از من داشتن و البته هنوز هم دارن:) حتی دبیرهای مدرسمون!

خلاصه که گذشت:) دلم نمیخواد حتی تصور کنم یه سال دیگه با کنکور رو!:) الان میگم دانشگاه تهران مرکز هم بد نیستآ😂

کامنتها رو هنوز تایید نکردم ولی همشونو خوندم.اوفیلیا و جملات قشنگش :) تک تکتون که شب قبل کنکور کامنت دادین و براتم آرزوی موفقیت کردین:)دونه به دونه کامنتها رو خوندم وچشام اشکی شدن از اینهمه محبتتون🥺💙دیروز هم وبلاگ همتونو خوندم^^(به صورت کاملا سوسکی و خاموش:دی) گفتینو رو چک نمیکردم و همینطور وبلاگ رو:) واسه همین پیاماتونو ندیده بودم:) {مهنا قهررررر نکنن:))) ندیده بودم پیاماتووو:)))}

حالا این که چک نمیکردم وبلاگو هم داستان داره😂 از اونجایی که وقتی پست قبلی رو نوشتم میدونستم امکان نداره من بتونم بیخیال وبلاگ بشم.تصمیم گرفتم رمزشو عوض کنم:) بدین صورت که صفحه اول کروم را باز نموده و انگشتان خود را بصورت رندوم روی صفحه کلید حرکت میدهیم. محصول حاصل را کپی کرده و در باکس رمز وبلاگ پیست میکنیم:)

بیاید یکم از کنکور و این یک روز بعدش بگم:) هم بچه های مدرسه افتاده بودیم یه جا:)کنکور هنر رو واسه آشنا شدن با سوالات عمومی شرکت کرده بودم,برای همین سر ریاضی با جو آشنا بودم و اون استرسه تا یه حدی کم شده بود:) سر هنر صندلی من دقیقا سر راهرو بود ,جلوی کولرررر! تازه ماله چپ دستا هم بود:)))) آقای مراقب مهربون(میگم مهربون چون کلی بهم امید داد)برام عوضش کرد و یه صندلی تک نفره چرمی بجاش برام آورد :دی اصلا بخاطر همون صندلی چرمیه وقتی اون دختره (که اونم مثل من جلو کولر بود) جاشو عوض کرد من جامو عوض نکردم!:دی

کنکور ریاضی هم همون حوزه بود (دانشگاه خوارزمی) منتهی اینبار افتادیم سالن مطالعه ش و خب بنظرم بهترین جایی که میتونی کنکور بدی همون جاست:)) یه میز مطالعه خیلییی بزرگ و خفن با نور خیلی اوکی:) پنجره شم باز بود و نیازی به کولر نبود^^ سر هنر همه وسایلامو مجبور بودم بزارم زیر پام و باد کولر همش داشت سر اینکه پاسخنامه مو پرت کنه اونور, باهام میجنگید:) ولی سر ریاضی انقدر میزش بزرگ بود که وسایلام کامل رو میز بودن :) هرچقدر عمومی ها اوکی بودن اختصاصی ها افتضااااح بودن:) وقتی از بلندگو"داوطلبین گرامی وقت تمام شد." رو شنیدم حس کردم به معنای واقعی کلمه یک عدد مجموعه تهی ام که تنها کسیه که اختصاصیاشو افتضاح زده:) ولی بعدش که با بقیه بچه ها_که تو یه کلاس کنکور دادیم_حرف زدم فهمیدم برا همه سخت بوده و به قول المیرا:" من نسبت به ایده آل های خودم افتضاح دادم ولی ما نمیدونیم بقیه چطور دادن,پس بیاید پیش داوری و قضاوت نکنیم:) فقط از این یه ماه لذت ببریم:)" کنکور هنر و با مامان برگشتم خونه و ریاضی رو با بابا:) از عجایب این چند هفته اخیر هم همین بس که بابا خیلی مهربون شده بود :) مامان میگفت برو از رو کلید قلمچی جواباتو چک کن:) ولی من واقعا نمیخواستم و نمیخوام:) عاقلانه ش اینه که چک کنی و خودتو واسه زمان اعلام نتایج آماده کنی تا زیاد شوکه نشی:) ولی مثل اینکه من عاقل نیستم:) چون عقلم بهم میگه بیا این یه ماهو کلا بیخیال بشیم خب؟:) منم که حرف گوش بده:دی

بعد کنکور برام یه شرایط آرمانی خیلی خفن بود ولی الان انگار هنوز باورم نشده بعد کنکوره! حس میکردم وقتی کنکور و بدم جهان دچار یه تحول عظیمی میشه :) خورشید در هم میپیچد,کوه ها در هم کوبیده شده و متلاشی میشوند:) خلاصه که همه اون تغییراتی که تو درس 6 دینی دهم تحت عنوان"قسمت سوم مرحله اول قیامت" ذکر شده اتفاق میوفته:) ولی بیاید بهتون بگم که تو این یک روزی که گذشت صرفا اینستاو توییترمو اکتیو کردم ,یه عالمه با دوستام چت کردم و از برنامه هامون گفتیم,یوتوب نگاه کردم.همه کتابهارو از رو میز برداشتم ,دونه دونه از تمام گپ های درسی مدرسه لفت دادم_کلی منتظر این لحظه لفت دادن بودم:)از بزرگترین لذت های دنیاست واقعا:")_کلا به سوشال مدیام یه سر و سامون نسبی دادم:) ولی خب هنوز یه روز گذشته و وقت هست واسه اینکه لیست کارهای بعد کنکورم دونه دونه تیک بخورن:)

خلاصه الان در شرایطی ام که دیگه برای چند سال آینده ام دقیق نمیدونم چه اتفاقی قراره بیوفته !و برعکس همیشه زیادم ناراضی نیستم! همه چیو سپردم دست خدا و میدونم که بد نمیخواد:)

مامان واقعا تاثیرگذار ترین فرد تو کل این دورانی بود که گذروندم:){البته میشه گفت تو کل زندگیم:)}

بعد کنکور هم چند نفری که کلا تو این پروسه هیچ ارتباطی باهم نداشتیم زنگ زدن /پیام دادن و خواستار این شدن که بگم چطور دادم:))) عزیزان :"بخوام میگم:) اگه نگفتم,یعنی بهتون مربوط نیست:) کسی که کلا تو سالی که گذشت یبار هم به خودش زحمت نداده بهم زنگ بزنه و حالمو بپرسه  الان چطوری روش میشه خدایی؟"{ البته بلاگفاییون جدان و میبینید که خودم پست گذاشتم براتون شرح دادم:دی }حالا هنوز نرفتیم شمال و میدونم اونجا قراره با سیل عظیم سوالا روبرو بشم:) ولی راستش تصمیم گرفتم واقعا برام مهم نباشه,چیزی که برات مهم نیست اذیتتم نمیکنه:)

خلاصه که من برگشتم و حالا حالا ها اینجام^^ شما چخبرا؟:)

+پساپس معذرت میخوام واسه پراکنده بودن این پست:) خیلی سعی کردم پراکنده ننویسم ولی نشد:) ذهنم نامرتبه :دی