هلوووم علیکمم^^ ( فردوسی آیم ساری:)
دیدین چه خوش قولم؟ 12 خرداد رفتم دقیق 12 تیر اینجام^^دلم برا پست گذاشتن تو وبلاگم تنگ شده بود:) واسه جواب کامنتا رو دادن:) واسه خوندنتون:) {به روم نیاریدکه سرجمع یه ماه دور بودم😂💙)
دو هفته قبل کنکور جهنم مطلق بود:) 1."نتایج نهایی ها" به شدت رو مخ:) البته همه درسها رو از یه حدی که زیادم بد نیست بالاتر شدم:) یه بیستم داشتم (دقت کنید فقط یه دونه😂) قبل اون هم 2."نتایج کنکور های قبلی که تخمین رتبه میزدم :)" 3."دوری از مامانم"(که یه هفته مجبور شد بره پیش مامان بزرگ:)خدایی فکر نمیکردم انقدر بهش وابسته باشم!:) همه اینا باعث شد خانواده دو هفته پر از استرس +گریه های شدید رو شاهد باشن:) علیرضا که کلا داشت دعا میکرد زودتر کنکور و بدم و معتقد بود دارم به یه مرزی از اسکولیت میرسم که دیگه هیچکس امکان نداره بتونه باهام رقابت کنه:) و در کمال تعجب واقعا خودمم باهاش موافق بودم:))) دلم نمیخواست با هیچکس جز خانواده ام ارتباطی داشته باشم چون بقیه ناخودآگاه باعث میشدن حالم بدتر شه:) تصور فضایی که از من داشتن و البته هنوز هم دارن:) حتی دبیرهای مدرسمون!
خلاصه که گذشت:) دلم نمیخواد حتی تصور کنم یه سال دیگه با کنکور رو!:) الان میگم دانشگاه تهران مرکز هم بد نیستآ😂
کامنتها رو هنوز تایید نکردم ولی همشونو خوندم.اوفیلیا و جملات قشنگش :) تک تکتون که شب قبل کنکور کامنت دادین و براتم آرزوی موفقیت کردین:)دونه به دونه کامنتها رو خوندم وچشام اشکی شدن از اینهمه محبتتون🥺💙دیروز هم وبلاگ همتونو خوندم^^(به صورت کاملا سوسکی و خاموش:دی) گفتینو رو چک نمیکردم و همینطور وبلاگ رو:) واسه همین پیاماتونو ندیده بودم:) {مهنا قهررررر نکنن:))) ندیده بودم پیاماتووو:)))}
حالا این که چک نمیکردم وبلاگو هم داستان داره😂 از اونجایی که وقتی پست قبلی رو نوشتم میدونستم امکان نداره من بتونم بیخیال وبلاگ بشم.تصمیم گرفتم رمزشو عوض کنم:) بدین صورت که صفحه اول کروم را باز نموده و انگشتان خود را بصورت رندوم روی صفحه کلید حرکت میدهیم. محصول حاصل را کپی کرده و در باکس رمز وبلاگ پیست میکنیم:)
بیاید یکم از کنکور و این یک روز بعدش بگم:) هم بچه های مدرسه افتاده بودیم یه جا:)کنکور هنر رو واسه آشنا شدن با سوالات عمومی شرکت کرده بودم,برای همین سر ریاضی با جو آشنا بودم و اون استرسه تا یه حدی کم شده بود:) سر هنر صندلی من دقیقا سر راهرو بود ,جلوی کولرررر! تازه ماله چپ دستا هم بود:)))) آقای مراقب مهربون(میگم مهربون چون کلی بهم امید داد)برام عوضش کرد و یه صندلی تک نفره چرمی بجاش برام آورد :دی اصلا بخاطر همون صندلی چرمیه وقتی اون دختره (که اونم مثل من جلو کولر بود) جاشو عوض کرد من جامو عوض نکردم!:دی
کنکور ریاضی هم همون حوزه بود (دانشگاه خوارزمی) منتهی اینبار افتادیم سالن مطالعه ش و خب بنظرم بهترین جایی که میتونی کنکور بدی همون جاست:)) یه میز مطالعه خیلییی بزرگ و خفن با نور خیلی اوکی:) پنجره شم باز بود و نیازی به کولر نبود^^ سر هنر همه وسایلامو مجبور بودم بزارم زیر پام و باد کولر همش داشت سر اینکه پاسخنامه مو پرت کنه اونور, باهام میجنگید:) ولی سر ریاضی انقدر میزش بزرگ بود که وسایلام کامل رو میز بودن :) هرچقدر عمومی ها اوکی بودن اختصاصی ها افتضااااح بودن:) وقتی از بلندگو"داوطلبین گرامی وقت تمام شد." رو شنیدم حس کردم به معنای واقعی کلمه یک عدد مجموعه تهی ام که تنها کسیه که اختصاصیاشو افتضاح زده:) ولی بعدش که با بقیه بچه ها_که تو یه کلاس کنکور دادیم_حرف زدم فهمیدم برا همه سخت بوده و به قول المیرا:" من نسبت به ایده آل های خودم افتضاح دادم ولی ما نمیدونیم بقیه چطور دادن,پس بیاید پیش داوری و قضاوت نکنیم:) فقط از این یه ماه لذت ببریم:)" کنکور هنر و با مامان برگشتم خونه و ریاضی رو با بابا:) از عجایب این چند هفته اخیر هم همین بس که بابا خیلی مهربون شده بود :) مامان میگفت برو از رو کلید قلمچی جواباتو چک کن:) ولی من واقعا نمیخواستم و نمیخوام:) عاقلانه ش اینه که چک کنی و خودتو واسه زمان اعلام نتایج آماده کنی تا زیاد شوکه نشی:) ولی مثل اینکه من عاقل نیستم:) چون عقلم بهم میگه بیا این یه ماهو کلا بیخیال بشیم خب؟:) منم که حرف گوش بده:دی
بعد کنکور برام یه شرایط آرمانی خیلی خفن بود ولی الان انگار هنوز باورم نشده بعد کنکوره! حس میکردم وقتی کنکور و بدم جهان دچار یه تحول عظیمی میشه :) خورشید در هم میپیچد,کوه ها در هم کوبیده شده و متلاشی میشوند:) خلاصه که همه اون تغییراتی که تو درس 6 دینی دهم تحت عنوان"قسمت سوم مرحله اول قیامت" ذکر شده اتفاق میوفته:) ولی بیاید بهتون بگم که تو این یک روزی که گذشت صرفا اینستاو توییترمو اکتیو کردم ,یه عالمه با دوستام چت کردم و از برنامه هامون گفتیم,یوتوب نگاه کردم.همه کتابهارو از رو میز برداشتم ,دونه دونه از تمام گپ های درسی مدرسه لفت دادم_کلی منتظر این لحظه لفت دادن بودم:)از بزرگترین لذت های دنیاست واقعا:")_کلا به سوشال مدیام یه سر و سامون نسبی دادم:) ولی خب هنوز یه روز گذشته و وقت هست واسه اینکه لیست کارهای بعد کنکورم دونه دونه تیک بخورن:)
خلاصه الان در شرایطی ام که دیگه برای چند سال آینده ام دقیق نمیدونم چه اتفاقی قراره بیوفته !و برعکس همیشه زیادم ناراضی نیستم! همه چیو سپردم دست خدا و میدونم که بد نمیخواد:)
مامان واقعا تاثیرگذار ترین فرد تو کل این دورانی بود که گذروندم:){البته میشه گفت تو کل زندگیم:)}
بعد کنکور هم چند نفری که کلا تو این پروسه هیچ ارتباطی باهم نداشتیم زنگ زدن /پیام دادن و خواستار این شدن که بگم چطور دادم:))) عزیزان :"بخوام میگم:) اگه نگفتم,یعنی بهتون مربوط نیست:) کسی که کلا تو سالی که گذشت یبار هم به خودش زحمت نداده بهم زنگ بزنه و حالمو بپرسه الان چطوری روش میشه خدایی؟"{ البته بلاگفاییون جدان و میبینید که خودم پست گذاشتم براتون شرح دادم:دی }حالا هنوز نرفتیم شمال و میدونم اونجا قراره با سیل عظیم سوالا روبرو بشم:) ولی راستش تصمیم گرفتم واقعا برام مهم نباشه,چیزی که برات مهم نیست اذیتتم نمیکنه:)
خلاصه که من برگشتم و حالا حالا ها اینجام^^ شما چخبرا؟:)
+پساپس معذرت میخوام واسه پراکنده بودن این پست:) خیلی سعی کردم پراکنده ننویسم ولی نشد:) ذهنم نامرتبه :دی