امروز امتحان ادبیات داشتیم.من انقدر از این درس مطمئن بودم که تا ساعت 12 شب کلا بازش نکردم:) 12 تا 3 صبح خوندمش:) دبیرمون هم یه سری ویس فرستاده بود(یه سری ویس=100 تا ویس از سی ثانیه تا سه دقیقه!)دیشب اون ویسهاش که مربوط به دوره ترم دو بود رو گوش دادم.بنده خدا 5 دوره امتحان نهایی رو هم برامون با ویس تحلیل کرده بود.البته من فقط یه دوره شو گوش کردم:دی

خلاصه امتحان بسی آسون بود:) 19 به بالا میشم :دی

+بابا 17 ساله داره رانندگی میکنه ولی هنوز دستی ماشینو نمیکشه:/ رفته بود کولر ماشینو اوکی کنه دستی رو نکشیده بود و ماشین داشت عقب عقب میرفت تو خیابون.کاپوت ماشین هم باز بود.تند رفته دستی رو بکشه و کاپوت افتاده رو سرش:/ {البته الان هردوشون سالمن=بابا و ماشین:دی) از اونجایی که قدش بلنده خدا بهمون رحم کرد و چیزیش نشد.حالا با سر خونی اومده بود خونه تا توضیح بده چی شده ما سکته کردیم:///علیرضا هم همش جو میداد میگفت :"وااای بابا دعوا کردهه بابا زدی یا خوردیی؟:/"یه ساعت بعدش با مامان رفتن بیمارستان خانم دکتر گفته :"بخیه میخواد ولی من بلد نیستم:)"فرداش مامانم با دکتر بیمارستان خودشون صحبت کرد و ایشون هم فرمود:"بخیه هم نزنی اوکیه خودش بعد سه روز جوش میخوره."(دیروز سه روز شد و اوکیه الان)

این آقای دکتر بیمارستان مامانم اینا خیلی آدم مهربونیه:) علاوه بر اون دو سال پیش,پسرش کنکور داشت.علامه حلی هم درس میخوند.طبق شواهد از بچه های المپیادی هم بوده ولی دارای دوستهای ناباب:) یه روز که از کتابخونه برمیگرده خونه به مامانش میگه که سرش گیج میره و غش میکنه.مامانش هم زنگ میزنه اورژانس.میارنش اورژانس بیمارستان مامانم اینا که پدرش هم همون موقع تو اورژانس شیفت بوده.شستشوی معده ش میدن و میره آی سی یو:) مثل اینکه یکی از دوستاش به بهانه اینکه تمرکزش زیاد بشه بهش قرصی داده که دوزش بالا بوده و آخر سر باعث میشه این پسر فوت کنه...من اون سال دهم بودم و وقتی فهمیدم واقعا خیلی ناراحت شدم:)))) آقای دکتر هم که داشته تخصص طب اورژانس میگرفته کلا ول میکنه و الان هم فقط به عنوان پزشک عمومی مشغوله...چیزی که خیلی عذاب آوره اینه که واقعا درس و المپیاد و کنکور انقدر باارزشن که بخاطر "حذف رقیب!!!!!"دوستتو بکشی؟ واقعا اون فرد میتونه خودشو ببخشه؟:)