آخیییش! دلم تنگ شده بود برای صدای کیبورد لپ تاپ و خالی کردن ذهنم با کلمات، تو پست جدید:)

این‌روزها همه‌ی زندگیم شده دانشگاه! برو دانشگاه...سعی کن زنده بمونی...بیا خونه و تو گپ اکیپتون از دراماهای تموم نشدنیِ امروز بگو...شب با خستگی برو تو تخت‌خواب و صبح زود پاشو تا به کلاس 7.5 صبح برسی!

مسیری که باید تا دانشگاه طی کنم طولانیه. اوایل واقعا بخاطرش غمگین بودم ولی الان، انگیزه‌ام برای رفتن به دانشگاهه! تو اون تایم پادکست گوش میدم...پادکست‌هایی که واقعا عاشقشونم. خصوصا تو این روزها دید آگاهانه‌ی قشنگی رو بهم میدن در حدی که دوشنبه داشتم به این فکر می‌کردم که:"شاید دانشگاه برام صرفا یه مدرک خالی باشه ولی این پادکست‌های توی راه دانشگاه کاملا از من یه شخصیت جدید می‌سازه!"

تو این‌روزهایی که از روزمر‌ه‌هام ننوشتم اتفاقات زیادی افتاده. دانشگاه داره پر از دراماهای عجیب غریب میشه مخصوصا کلاس دینامیک! ولی اگه بخوام اعتراف کنم کلاس مورد علاقم تو این ترم دینامیکه! انگار دراماهای دینامیکی رو دوست دارم😂 استادمونم خیلی خوبه و واقعا میتونی سرکلاس مسعله‌های سختو بفهمی فارغ از اینکه تو خونه سرِ حل تکالیفش در گل گیر میکنی به روح پر فتوت مریام فحش میدی:)

یه چیز خیلی مهم تو زندگیم تغییر کرده، از مهر! همون چیزیه که تو پست 268 گفتم و 267 هم یه اشاره ای کوتاه بهش کردم...به دوستای نزدیکم گفتم و همشون میدونن! ری‌اکشنشون بعد تبریک این بود که:"از پسش برمیای؟ سختت نیست؟ بالاخره کدوم؟" واقعا بالاخره کدوم؟ نمی‌دونم! حداقل این ترم نمی‌دونم! فعلا دیفالتم رو هندل کردن هردوعه میدونم که سخته و منم فعلا دارم خوب پیش نمی‌رم🚶🏻‍♀️راستی قراره اینجا هم بگم! ولی اول حدس بزنین بنظرتون این تغییر چی میتونه باشه؟ (حنا و هانی حدساشون فاقد اعتباره مگر اینکه حدسهای قبلی خودشون قبل اینکه بهشون بگم رو کامنت کنن:دی)